فکور

تاريخ ، فلسفه ، ادبيات

تمام نوشته هاي مربوط به موضوع ’نوشته هاي من (حامد)‘ :

شیرها – تولد – یه شروع تاره

حالا هفته هاست که هیچ خبری از تو ندارم. و اگر کسی بخواهد هیچ را برایش معنا کنم از احساس این روزهایم به اطراف برایش می گویم.

آدم ها می روند. می میرند. نابود می شوند. اما فراموش نمی شوند.

ساعت خیلی از نیمه شب گذشته. باید سحر خیز بود. و پزشکان می گویند حداقل ۸ ساعت باید در روز خوابید. شاید هم در هفته. درست یادم نیست. بی خوابی حافظه را ضعیف می کند.

روزهای خوب گذشته تفکرات امروز می شوند. و دلخوشی های ما برای ادامه زندگی. و این زندگی لعنتی چقدر طولانیست. و حالا دستت دیگر در دست من… من را چگونه به یاد می آوری راستی؟ اصلا چرا شب ها از روزها طولانی تر است؟ مگر العان تابستان نیست؟ چرا هنوز روابط انسانی سرزنش آمیزترین  کار در اینجاست؟ چرا آدم ها این همه همدیگر را دوست ندارند؟ و دوست داشته شدن حسرتی می شود در سال سرد. و سال سرد بیشتر از چهار فصل دارد. گاهی  به اندازه عمر ماست. اما نمی دانم چرا در این تابستان برف نمی بارد. و شروع تازه چقدر سخت است. اما من خوشحالم. چون تو دوباره زنده بودن را شروع کرده ای و همین بزرگترین دلگرمی من است.

چشم

» ادامه مطلب

» ديدگاه ۸
آخرین خنده

هجده پیامک نخوانده. یک عالمه تماس بی پاسخ. ایمیل ها هم هست. و تازه میرسم به پرسش های بی پاسخ.

که از پاسخ خسته ام. کاش کسی بپرسد بی آنکه به پاسخ بیاندیشد. و تنها پرسش اش از برای شنیدن آوای انسان باشد.

و افسوس که هیچ کس دلواپس ما نیست و ما چون قطره ی برفی که به زمین رسید؛ و محو شد. بی آنکه زمینی سفید شود؛ محو خواهیم شد در این سیاهیِ زمینی که ساخته ایم. و سوگند که این زمینِ وعده داده شده نبود.

بپرس و تشنه ی آوایم باش. پاسخ ها هرگز دردی را دوا نیست اگر تشنه شنیدن آوای انسانَش نباشی. بپرس ای تو که ترکیب نامم با آوایت آرزوست.

و تصویر تو هیچ نمی گوید. و من آرزو می کنم کاش در این تابستان برف ببارد.

بخشی از کتاب آخرین خنده
نوشته: حامد گودرزی
» ديدگاه ۱۰
شادی به سبک من (یک روز بهاری)

مثل کسی که از گرفتن یک کار جدید خوشحال است من هم از گرفتن یک سفارش بدون پول برای نوشتن خوشحالم بودم.

موضوع  مربوط بود به شاد کردن یک آدم که از خاطرات، دلش گرفته ست. خب، نوشتن برای یک نویسنده معمولا کار آسانی است. فقط می ماند این که چقدر بخواهد تاثیر بگذارد، چقدر بخواهد ادبی بنویسد و اینکه چقدر از واژگان پارسی استفاده کند. که این آخری خیلی سخت تراست. چون یکسری از واژگان خیلی ملموس نیستند. اما خب وقتی کار می گیری باید انجامش دهی. پس من هم شروع کردم. اما از چه بنویسم. چه بنویسم برای خوشحال کردن. مثل این می ماند که فردا یک امتحان سخت داری و هر چقدر هم که کتاب را می خوانی چیزی نمی فهمی و بعد به این نتیجه می رسی که نخواندن بهتر است و کتاب را به گوشه اتاق پرت می کنی و از حس یک آزادی بی مانند برخوردار می شوی. شاید بهتر بود من هم کاغذ و قلم را به دو سوی مختلف پرتاب می کردم. بالا خره تصمیم گرفتم از یک روز شاد ببنویسم. شاید ساعت ها فکر کردم تا یک روز شاد را بیاد آورم که ارزش نوشتن را داشته باشد:

شادی به سبک من

» ادامه مطلب

» ديدگاه ۲
برای خودم

تک درخت

دیروز در صورتَش چیز جدیدی پیدا کردم. دیدن یک عالمه موی سفید روی سرش برایم عادی شده بود. اما دیروز یک دانه موی سفید روی صورتش پیدا کردم. از دیروز فکرم را مشغول کرده. هنوز خیلی جوان است؛ البته فکرش کهنه و پیر، خیلی پیر تر از سن و سال اش.

حرف نمی زند. اما از چهره اش می شود فهمید دردهای زیادی کشیده. و زیاد سخت نیست پی بردن به اینکه چرا اینقدر زود موهایش سفید شد و حالا هم یک دانه موی سفید روی صورتش. قبل ها، بیشتر می دیدمَش. این روزها حوصله ندارد. نمی دانم کجا می رود. همیشه درون خانه مان است اما خود را پنهان می کند. فقط وقتی از راه روی کنار اتاقم رد می شوم میبینمَش. او هم با من گام بر می دارد. هر بار خشته تر. هر بار بی تفاوت تر. وقتی جلوی خانه اش می ایستم به من ذل می زند. می خواهد حرف بزند اما احساس می کنم نمی تواند. وقتی جلویم می ایستد تقریبا تمام فضای خانه اش را اشغال کرده. خانه اش خیلی کوچک است. وقتی من می روم او هم می رود، کجا؟ نمی دانم.

یادش بخیر مدت ها پیش وقتی روبه روی خانه اش می ایستادم، می دیدمَش که دختری زیبا و ظریف را به آغوش کشیده بود. به سختی در خانه اش جا شده بودند. اما معلوم بود هر دو شادند. هر دو راضی. یادم نیست آن وقت ها روی سرش موی سفید بود یا نه. اما یقین دارم که روی صورتش موی سفیدی نبود.

دست و دلباز است. خانه اش را به همه می دهد. هر کس که روبه روی خانه اش بیاستد خانه را برای او می گذارد. دور خانه اش یک قاب گذاشته ام؛ تا معلوم شود مرز میان دنیای ما و دنیای او. دنیای ساکتی دارد این مرد. هیچ وقت اسمَش را به من نگفت. اما من اسمش را گذاشتم مرد درون آینه.

باور کنید حتی اگر صد سالتان هم باشد با دیدن اولین موی سفید روی صورتتان، بغض گلویتان را می گیرد. یاد خیلی چیزها می افتید. یاد خیلی آدم ها. یاد خودتان. یاد روزی که آرزو می کردید زودتر بزرگ شوید. و یاد روزی که از بزرگ شدن خسته شدید و فریاد زدید دیگر نمی خواهم بزرگ شوم. بس است.

درست است. انسان پیر می شود. خیلی زودتر از آن که انتظارش را دارد. حتی اگر سن ات کم باشد. خیلی زود پیر میشوی در خاطراتَت.

و شاید پیدا کردن اکسیر جوانی آنقدر ها هم سخت نبود و نیست. فقط کافیست فراموش کردن را بیاموزی.

 
حامد گودرزی
فروردین ۹۲
» ديدگاه ۸
شهر من. شهر زیبای من

وانتی ها نور بالا می آیند همه شان. بی آنکه به ماشین های رو به رو فکر کنند.

صدای رادیوی ماشین زیاد است، اما هیچ کس به آن گوش نمی دهد؛ حتی راننده. درک لذت سکوت دشوار است.

صدای بوق ها از تعداد کلمات میان آدم ها بیشتر است.

تعداد چراغ قرمزها از تعداد درختان بیشتر.

پشت چراغ ها هم صدای بوق است. تضادی درک نشدنی.

دلم به حال درختان وسط خیابان می سوزد. گیر کرده اند. دو طرف شان ماشین است. دو طرفشان بوق است. جلویشان چراغی که رنگ عوض می کند.

» ادامه مطلب

» ديدگاه ۳
خَش ها

وقتی از یک سفر طولانی و خسته کننده بر می گردی سفری که پر از بی خوابی بوده. هر بار هم که خوابیده ای فقط چند ساعت آن هم داخل ماشین بوده

 فقط می توانی به خواب فکر کنی.

اما می خوری به ترافیک. یک ترافیک طولانی.

ترافیک ساعت ها تو را داخل خودش نگه می دارد. سی دی ای را که بارها گوش داده ای دوباره میگذاری. بله فقط آهنگ های غمگین داخلش هست. حواس ات به آهنگ ها نیست. اما باعث می شوند بروی به گذشته. غرق شوی. و فقط یاد یک چیز بیافتی:

آدم ها

آدم هایی که نیستند.

آدم هایی که رفتند. و آدم هایی که بخشی از تو را با خودشان بردند، بخشی از ذهن ات را. همان بخش که معنی یک نگاه متفاوت را می فهمید.

» ادامه مطلب

» ديدگاه ۱
۴/۲۷ … ۵/۵ (ترکیب)

روزهای بد…روزهای خوب

کسانی که حسرت شدند…کسانی که عشق شدند

کسانی که رویا شدند…کسانی که آغوش شدند

آدم هایی که رفتند…آدم هایی که ماندند

خاطراتی که تلخ شد…خاطراتی که شیرین ماند

روزهایی که همه چیز تمام شد…روزهایی که آغاز شدیم

» ادامه مطلب

» ديدگاه ۲۵
متنی سفارشی

برای تو

توئی که نمی دانی باید دوستش بداری یا متنفرش باشی آنکه برد قلبت را. و جز خاطره ای نماندش.

و تو ماندی و چیزی همسان با حسرت. که ندانی بعد از او با قلبی پر از نفرت و ذهنی آکنده از حسرت، چگونه توانی دوست بداری کسی جز او را.

به گرداگرد او می گردی درون خود. که دوست تر می داری او را از خود. و هلاک او می شوی درونت. بی آنکه اندیشه کنی که نیست دیگر او. تو ماندی و خودت. او رفت و تنهایت گذارد تو را، درون خودت.

و جنگیدی و پیروز نشدی بر او، در درونَت.

 گفتم اَت: بازنگرد به مسیری که پیش از این پیموده ای، که هر آنچه می باید؛ با خود بردی؛ همان اول بار.

گفتمت: او رفت. نو آمده را دریاب. که نَنِشینی فردا در سوگ این امروز نو آمده. که عشق تمام شدنی نیست. و ببخش از چشمه ی بی پایان آن. و بیرون کن این فکر را که بخشکانی اش این چشمه را به سوگ او که رفت و نماند.

و گفته اند: هر چه از این چشمه ببخشی، گوارا تر شود و زلال تر. اما پاک نگاهبانش باش. که نیالودندش آنانکه زود سیراب می شوند از چشمه ات و از تو، هم.

من نیز چون تو بودم دیری پیش. روزگار اینم آورد که هستم و بینی اینگونه امروز مرا. اما گلایه ای نیست از کِرده ها. که هر چه بوده من بودم.

آهی کشیدی بر روزگار بی وفا، و گفتی: خواهم فراموشش کنم او را. تا دیگر نَدَهم آزارم.

گفتمت: غافل زیبا ترین دورانت بود او. حالا می خواهی فراموشش کنی ؟ قبولَش کن و بیاد آر اش با لذت. و با خوش خاطره ای روایتش کن.

و غوغا شو در خودت که امروز کسی را داری. نو آمده ای که دوست می داردَت. که نایاب است این دوست داشتن. و شاد باش که تجربه کردی عشق را. و فهمیدی تفاوت آن با دوست داشتن را. که می میرند و نمی فهمند هیچ یک را بسیاری.

و بدان که پاک می کند قلب را عشق. و هر چه جانسوز تر باشد، زیباتر تراشد این پیکره ی درونت را. پس عشق بورز و دوست بدار این آمده ها را. که دیر یا زود روزی فرا خواهد رسد که باید به خاک عشق ورزید. که کی به آغوش کشد تو را و آمده ها و نیامده ها را. و حتی مسافران را… که هر چه رفتند جز لَختی دور نشدند از این خاک. و ناگزیر باز آمدند به سویَش.

حامد گودرزی
» ديدگاه ۱۵
تَوَهُم

باز هم مثل خیلی وقت های دیگه می خوام بنویسم. اما نمی دونم از چی ؟ نمی دونم برای کی ؟ اصلا چرا می نویسم ؟ یا حتی به امید چی ؟

فقط می دونم باید بنویسم. بعضی وقت ها احساساتی درونمون هست که از ما بزرگتره. اونقدر بزرگ تر که حتی خودمون هم بعد ها باورمون نمیشه، که یه زمانی اینقدر به اعماق رفته بودیم. اعماق سکوت، اعماق تنهایی،حتی اعماق مرگ؛ و اونقدر عمیق که از مرگ هم فرو تر.

» ادامه مطلب

» ديدگاه ۴
آرزو….

چه تلخ اند آروزهایی که می توانستند مال ما باشند. اما سهم ما از آن ها فقط حسرتشان است.

و آن سان که از همیشه محکم تر ایستاده ایم، ضربه ها شدیدتر می شوند.

و چه آسیب پذیر می شویم زمانی که از همیشه مطمئن تریم.

زیبایی ها جز فریبی برای امید ما به زندگی نیستند.

و خدا با ماست…

! ؟ .

امید

آرزو….

هه

 

حامد گودرزی
» ديدگاه ۴
دوباره سفر

مثل خیلی وقت های دیگه،  رفته بودم سفر. ساعت ها توی برف سنگین راه رفته بودیم.

برگشتم خونه. هر چی بیشتر سفر می کنی بیشتر عاشق خونه میشی.

رفتم زیر دوش. پاهام یخ زده بود. آب گرم رو باز کردم.

بعد بی اختیار رفتم جلوی آیینه. فکر کنم تا به خودم اومدم چند دقیقه ای گذشته بود. بعد تازه تصویر کِدرِ خودم رو توی آیینه دیدم.

آیینه رو بخار گرفته بود. درست نمی تونستم خود آیینه ایم رو ببینم. هر چی نزدیک تر می شدم بخار هم بیشتر می شد. آب یخ رو باز کردم و چند مشت آب روی آیینه ریختم تا بتونم خودم رو درست ببینم. اما چند لحطه بعد دوباره محو شدم و بخار باز هم کل آیینه رو گرفت.دوباره چند مشت آب، روی آیینه ریختم. اما فاییده نداشت. انگار بخار نمی خواست بذاره من خودم رو ببینم.

بعد دوباره رفتم توی فکر. به این فکر می کردم که ذهنمم شده مثل اون آیینه.

کل ذهنم رو غبار گرفته. همه چیز کهنه ست. انگار ذهنم بیشتر از من عمر کرده. خیلی بیشتر…

آدم ها وقتی یک چیز رو چندین بار تجربه می کنن از اون سیر میشن. خسته میشن.

حس کردم زندگی تکراری شده. بیشتر از چندین بار تجربه اش کردم.

.

این جوری نمی شد.

دوباره رفتم زیر دوش. اما این بار آب یخ رو باز کردم. مثل یه شوک بود. (شوک درست مثل وقتی که بعد از کلی بی خوابی سعی می کنی بخوابی. بعد یه خواب قشنگ می بینی. خواب کسی رو که یه زمانی دوستش داشتی. و وقتی به جاهای خوبش می رسه، یهو یکی بیدارت می کنه و یه سوال مسخره ازت می پرسه.)

آره یهو مثل یه شوک همه ی غبار ها کنار رفتن. همه چیز رو به یاد آوردم. توی یک لحظه همه چیز از جلوی چشمم رد شد. بعد خلاء شد. چه حس زیبایی بود. و درست مثل اون آیینه که بخار کلش رو گرفت. گرد و غبار هم دوباره کل ذهنم رو گرفت و اون حس ناب هم رفت.

و بعد دوباره همه چیز شروع شد

دوباره سکوت.

دوباره زندگی…

دوباره درد

دوباره من

دوباره یه ذهن کهنه، که گیر کرده

دوباره همون داستان های قدیمی اما هر بار به یه شکل تازه

و دوباره سفر…

حامد گودرزی
» بدون ديدگاه
پنج و چهار

داشتم کنار اتوبان راه می رفتم. اونقدر تو فکر بودم که تا آخرای مسیر حتی صدای آزاردهنده ماشین ها رو هم حس نکردم.

بارون گرفت.

اما دیگه بارون رو نمیشد حس نکرد. چون باد هم داشت کمکش می داد و از رو به رو به صورت من می زد تا نذاره فکر کنم.

نذاره به هیچ چیز فکر کنم. یا شاید نذاره به یه چیز فکر کنم. یه چیز مثل چند تا عدد.

» ادامه مطلب

» بدون ديدگاه
کوله بار سفر

و آن هنگام که سبُک سفر کردن را آموختم، کوله باری گران بر دوش گذاشتم و به راه افتادم.

HaMed
» ديدگاه ۲
۵ / ۵ / ۹۰ (به یاد موندنی درست مثل تاریخش)

دیروز پنجم اَمرداد. یکی از به یاد موندنی ترین روزهای زندگیم بود.دیروز تصادف های قشنگی برام اتفاق افتاد. که همراه بود با روز تولدم.

بعضی وقت ها یه اتفاق ساده چقدر می تونه زندگی آدم رو عوض کنه. اونقدر ساده که باور نمی کنی و اونقدر روی زندگیت تاثیر میذاره که قابل وصف نیست.

و یه نفر چقدر می تونه بزرگ و متواضع باشه. اونقدر متواضع که پیشش احساس کوچیکی که نه؛ احساس کنی اصلا وجود نداری.

و بین بعضی چیزها چقدر فاصله ست. مثل فاصله از دست های تو تا موهای کسی که عاشقشی و روبروت نشسته. فاصله ای که نمیشه درکش کرد تا وقتی که تجربه اش نکنی.

و یه روز، چقدر می تونه به یاد موندنی باشه. مثل روزی که یکی میره و همه چیز تموم میشه و یا مثل روزی که یکی میاد و همه چیز شروع میشه.

و شروع، چقدر می تونه قشنگ باشه. وقتی با کسی شروع کنی که درکش می کنی و درکت میکنه.

» ادامه مطلب

» ديدگاه ۸
دوباره ۲۷ / ۴

دوباره ۲۷ / ۴ اومد و رفت

آره یک سال دیگه هم گذشت. شده ۸ سال. ۸ سال یه عمره.

دیگه تازه نیست، دیگه سخت نیست، دیگه تلخ نیست. حالا فقط شده یه خاطره. یه خاطره توی انبار یه ذهنِ کهنه. ذهنی که شده بزرگترین دشمن خودش.

کاش دوباره ۸ سال پیش بود. بعضی وقت ها آدم دوست داره همه چیزش رو بده تا یه روز خوب توی گذشته دوباره برگرده. اما ما محکوم به بیاد آوردن هستیم. و این حکم ادامه داره تا روزی که از پا درمون بیاره، تا روزی که دیگه قلب نداشته باشیم، تا روزی که دیگه روح نداشته باشیم. تا روزی که دیگه ۲۷ / ۴ ی نباشه.

هر روز که میگذره چیزهایی که اون موقع اتفاق افتاده کم رنگ تر میشه. و یه روز اونقدر کم رنگ که دیگه چیز زیادی ازش نمی مونه. بعد ذهن تصمیم میگیره اون طوری که دوست داشت این خاطره رو بیاد بیاره. همیشه همون خاطره اما هر روز به یه شکل جدید. کاریش هم نمیشه کرد، ۸ سال گذشته. بعضی آدم ها با همین خاطره ها زنده هستن. پس لازم دارن خاطره رو ترمیم کنن. و این ترمیم اونقدر ادامه پیدا میکنه که اون خاطره به یه افسانه تبدیل میشه. بعد یه روز میاد که خود آدم هم دیگه باورش نمیشه که قهرمان این افسانه خودش بوده.

 

…حامد…

» بدون ديدگاه

فكور در :

آمار

ديدگاههاي اخير

  • HaMed: کار خوبی کردی...
  • HaMed: با ذکر منبع بله...
  • HaMed: چه اسم های جالبی گذاشتین. به نظر منم خاص هستن...
  • بهناز زیرکی فرد: اسم دخترای من الیزه و دزیره هست بعد از خوندن داستانش عاشق ش...
  • کیوان: به نظر من منظور نیچه این بوده که این موضوع یک راز سر به مهر ...