فکور

تاريخ ، فلسفه ، ادبيات

تمام نوشته هاي مربوط به موضوع ’نوشته هاي من (حامد)‘ :

پنج و چهار

داشتم کنار اتوبان راه می رفتم. اونقدر تو فکر بودم که تا آخرای مسیر حتی صدای آزاردهنده ماشین ها رو هم حس نکردم.

بارون گرفت.

اما دیگه بارون رو نمیشد حس نکرد. چون باد هم داشت کمکش می داد و از رو به رو به صورت من می زد تا نذاره فکر کنم.

نذاره به هیچ چیز فکر کنم. یا شاید نذاره به یه چیز فکر کنم. یه چیز مثل چند تا عدد.

» ادامه مطلب

» بدون ديدگاه
کوله بار سفر

و آن هنگام که سبُک سفر کردن را آموختم، کوله باری گران بر دوش گذاشتم و به راه افتادم.

HaMed
» ديدگاه ۲
۵ / ۵ / ۹۰ (به یاد موندنی درست مثل تاریخش)

دیروز پنجم اَمرداد. یکی از به یاد موندنی ترین روزهای زندگیم بود.دیروز تصادف های قشنگی برام اتفاق افتاد. که همراه بود با روز تولدم.

بعضی وقت ها یه اتفاق ساده چقدر می تونه زندگی آدم رو عوض کنه. اونقدر ساده که باور نمی کنی و اونقدر روی زندگیت تاثیر میذاره که قابل وصف نیست.

و یه نفر چقدر می تونه بزرگ و متواضع باشه. اونقدر متواضع که پیشش احساس کوچیکی که نه؛ احساس کنی اصلا وجود نداری.

و بین بعضی چیزها چقدر فاصله ست. مثل فاصله از دست های تو تا موهای کسی که عاشقشی و روبروت نشسته. فاصله ای که نمیشه درکش کرد تا وقتی که تجربه اش نکنی.

و یه روز، چقدر می تونه به یاد موندنی باشه. مثل روزی که یکی میره و همه چیز تموم میشه و یا مثل روزی که یکی میاد و همه چیز شروع میشه.

و شروع، چقدر می تونه قشنگ باشه. وقتی با کسی شروع کنی که درکش می کنی و درکت میکنه.

» ادامه مطلب

» ديدگاه ۴
دوباره ۲۷ / ۴

دوباره ۲۷ / ۴ اومد و رفت

آره یک سال دیگه هم گذشت. شده ۸ سال. ۸ سال یه عمره.

دیگه تازه نیست، دیگه سخت نیست، دیگه تلخ نیست. حالا فقط شده یه خاطره. یه خاطره توی انبار یه ذهنِ کهنه. ذهنی که شده بزرگترین دشمن خودش.

کاش دوباره ۸ سال پیش بود. بعضی وقت ها آدم دوست داره همه چیزش رو بده تا یه روز خوب توی گذشته دوباره برگرده. اما ما محکوم به بیاد آوردن هستیم. و این حکم ادامه داره تا روزی که از پا درمون بیاره، تا روزی که دیگه قلب نداشته باشیم، تا روزی که دیگه روح نداشته باشیم. تا روزی که دیگه ۲۷ / ۴ ی نباشه.

هر روز که میگذره چیزهایی که اون موقع اتفاق افتاده کم رنگ تر میشه. و یه روز اونقدر کم رنگ که دیگه چیز زیادی ازش نمی مونه. بعد ذهن تصمیم میگیره اون طوری که دوست داشت این خاطره رو بیاد بیاره. همیشه همون خاطره اما هر روز به یه شکل جدید. کاریش هم نمیشه کرد، ۸ سال گذشته. بعضی آدم ها با همین خاطره ها زنده هستن. پس لازم دارن خاطره رو ترمیم کنن. و این ترمیم اونقدر ادامه پیدا میکنه که اون خاطره به یه افسانه تبدیل میشه. بعد یه روز میاد که خود آدم هم دیگه باورش نمیشه که قهرمان این افسانه خودش بوده.

 

…حامد…

» بدون ديدگاه
آزادی

معنی آزادی این نیست که بی بند و رها از همه چیز باشیم.

معنی آزادی اینه که در بند چیزهایی باشیم که منافعه ای درونشون نیست؛ فقط یک حس به ما میدن. حسی متفاوت، حسی که به آدم غرور میده اما نه یه غرور کاذب. حسی که اگه یک بار تجربه اش کنیم، حاضریم همه چیزمون رو برای همیشه داشتنش بدیم.

من یک بار این حس رو تجربه کردم(واقعا تجربه کردم)؛ موقعه ای که دیگه هیچ چیز برای از دست دادن نداشتم.

…حامد…
» ديدگاه ۲
عذاب وجدان

چقدر راحت خراب میشه، چیزهایی که یک عمر ساختنشون طول کشیده.

و چقدر راحت زندگی آد ها رو بهم میریزن با کارهای کوچیکشون، بدون اینکه فکر کنن چه بلایی ممکنه سر زندگی و سرنوشت دیگران بیاد. فکر نمی کنن، چون براشون مهم نیست، چون اهمیت نمی دن؛ ۷۰ ملیون آدم که همه فردی، فکر می کنن.

خدا به دادمون برسه.

بعضی وقت ها می خواهی یک کار خوب انجام بدی مثلا برای یکی که دوستش داری  اما چون تصادفا تو کشوری زندگی می کنی که تمام  ارزش ها و ضد ارزش ها جا به جا هستن کار تو مخرب محسوب میشه، مجازات داره و نه تنها کار مفیدی برای کسی که دوست داشتی نکردی بلکه زندگیش رو بهم ریختی و باعث یک عذاب وجدان همیشگی برای خودت شدی.

بعضی چیزها دیگه درست نمیشه. باید کامل نابود شه و دوباره ساخته بشه.

واقعا دیگه نمی دونم چه کار باید کرد.

چه کار باید کرد ؟

…حامد…
» ديدگاه ۴
دنیای مردگان

متاسفانه بیشتر آدم ها مرده اند. زمانی مردند که گرفتار روزمرِگی شدند. مرگ های دسته جمعی و هراس انگیز که هر روز بر تعداد این مردگان افزوده می شود و همه جا بوی تعفن شان پیچیده است و به هر سوراخی که می خزی باز هم در امان نیستی و موج انبوهی از این مردگان بر سرت خراب می شود و جالب این است که تو را مرده خطاب می کنند. و بر تو ایراد می گیرند.

» ادامه مطلب

» بدون ديدگاه
حقایق کثیف

بالاخره یک روز حقایقی کثیف را خواهی فهمید. حقایقی که تمام وجودت را به لرزه می اندازد. اما مسئله اصلی این نیست. بلکه بدتر از این است : انسان ها حقایقی را می فهمند اما تلاش می کنند وانمود کنند چیزی نفهمیده اند و این وانمود کردن بقدری طبیعی است که حتی خودشان هم باور میکنند چیزی نه شنیده اند و نه دیده اند.

در این حقایق اولین چیزی که به آن پی میبریم همین است. که انسان ها بسیاری از حقایق را می دانند اما خلاف آن عمل می کنند و بالاخره راهی برای قانع کردن خود پیدا می کنند.

و این فریفتن خود و نا دیده گرفتن، مراتبی دارد که در ابتدا با نادیده گرفتن حقایق کوچک شروع می شود. و در گام های بعدی با نادیده گرفتن حقایقی در مورد کشور؛ اعتقادات؛ خانواده و کسانی که دوستشان داریم  ادامه پیدا می کند و در واپسین و هولناک ترین مرتبه سپس نا دیده گرفتن حقایقی که به خودمان مربوط می شوند را فرا می گیریم. و تصمیم می گیریم نشنویم، نبینیم، نفهمیم و حس نکنیم تا راحت تر زندگی کنیم.

اما به چه قیمتی ؟

آیا ارزشش را دارد ؟

وقت زیادی نداریم !

…حامد…
» بدون ديدگاه
تاوان

بعضی وقت ها راه هایی را انتخاب می کنیم که در آن ها دیگر برگشت معنی ندارد. و شاید عده ی زیادی در دنیا باشند که این راه های متفاوت را انتخاب می کنند.

اما تفاوت مردانی که با شناخت این راه ها را انتخاب می کنند با دیگران در این است که این مردان قبول کرده اند هر کاری که ما انجام می دهیم پاداش و یا سزایی در پی خواهد داشت. و اگر چیزی را قبول می کنیم نه فقط برای پاداش بلکه سزای احتمالی آن را هم نیز باید قبول کنیم.

ویا به زبان ساده تر بعضی از اعمالی که ما انجام می دهیم تاوانی هم در پی خواهد داشت. واگر تصمیم می گیریم که آن اعمال را انجام دهیم باید تاوان احتمالی یشان را هم قبول کنیم. و همین چیز هاست که از ما یک مرد میسازد؛ قبول کردن و گردن گرفتن…

…حامد…
» ديدگاه ۱
در ستایش مهران مدیری…

جدا از تحلیل قهوه تلخ و بد یا خوب بودن این کار مهران مدیری

باید بگم بالاخره یکی پیدا شد که فرهنگ “حقوق کپی رایت” رو برای مردم تا حتی جابندازه

و مردم هم بیشتر به خاطر عشق به مهران مدیری (با توجه به شناختی که ازش داشتن) و همچنین کم کردن روی صدا و سیما، این محصول فرهنگی رو به صورت اورجینال خریدند. و خوبه که تا حدی مردم فهمیدند که یک بخشی از درآمدشون رو باید بذارن برای خرید محصولات فرهنگی و کمک به هنر.

و جا داره به خاطر این موفقیت مهران مدیری و کمکش به رشد فرهنگمون بهش تبریک بگم، ازش تشکر کنم و همچنین براش آرزوی موفقیت می کنم.

کیه……

کیییییییییهههههه…

» بدون ديدگاه
آخرین سرباز

حدود ۲۲ ماه قبل

زمستان ۸۷

بیشتر از هزار تا سرباز از جاهای مختلف کشور اعظام شدیم به اردکان یزد.

تقریبا ۱۸ ماه گذشت . خدمت من و خیلی های دیگه تموم شد. سخت یا راحتش بستگی به خودمون داشت و البته مقدار زیادی هم شانس.

۳ ماه بعد از ما تقریبا تمام اون هزار تا سرباز ، حتی اون هایی که سه ماه اضاف داشتن خدمتشون تموم شد

اما این وسط یکی از اون هزار نفر حتی بعد از گذشت این سه ماه باز هم خدمتش تموم نشد.

و تصادفا اون شخص هم تختی من تو آموزشی بود . و بالاخره بعد از کلی پاچه خواری، نذر و نیاز ، سلام و صلوات و کلی لحظه شماری،جدیدا خدمت میلاد تموم شد و تونست سند مرد بودنش رو بگیره. که جا داره از طرف اون هزار نفر هم دوره ای مون به میلاد تبریک بگم.

» ديدگاه ۱
عذاب وجدان

بالاخره بعد از یک ماه از فردا می تونیم بدون عذاب وجدان ناهار بخوریم.

شب آخر ماه رمضان

 

» ديدگاه ۲
یک سوال سخت ؟?

با خودتون فکر کنید با ارزش ترین چیز زندگی شما چیِه؟

حالا فرض کنید اگه اون رو به هر دلیلی به یکباره از شما بگیرن و یا از دست بدید. اون موقع چه کار می کنید?

باز هم زندگی ادامه داره؟

با شهامت می گم که زندگی واقعی شما تازه از اون موقع شروع می شه!

HaMed

» ديدگاه ۳

آمار

ديدگاههاي اخير

  • s.p: جالب بود دیدگاهتون مرسی...
  • HaMed: منظور اون دوستمون این بود که مثل همه آدم های دیگه آسیب پذیر ...
  • farzan: ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ۞۞,ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ...
  • saba: salam.man bekhatere niche in matlabo khundam na tasa2fi be n...
  • عاشق تنها: خيلي جالب بود به منم سر بزن...