فکور

تاريخ ، فلسفه ، ادبيات
برای خودم

تک درخت

دیروز در صورتَش چیز جدیدی پیدا کردم. دیدن یک عالمه موی سفید روی سرش برایم عادی شده بود. اما دیروز یک دانه موی سفید روی صورتش پیدا کردم. از دیروز فکرم را مشغول کرده. هنوز خیلی جوان است؛ البته فکرش کهنه و پیر، خیلی پیر تر از سن و سال اش.

حرف نمی زند. اما از چهره اش می شود فهمید دردهای زیادی کشیده. و زیاد سخت نیست پی بردن به اینکه چرا اینقدر زود موهایش سفید شد و حالا هم یک دانه موی سفید روی صورتش. قبل ها، بیشتر می دیدمَش. این روزها حوصله ندارد. نمی دانم کجا می رود. همیشه درون خانه مان است اما خود را پنهان می کند. فقط وقتی از راه روی کنار اتاقم رد می شوم میبینمَش. او هم با من گام بر می دارد. هر بار خشته تر. هر بار بی تفاوت تر. وقتی جلوی خانه اش می ایستم به من ذل می زند. می خواهد حرف بزند اما احساس می کنم نمی تواند. وقتی جلویم می ایستد تقریبا تمام فضای خانه اش را اشغال کرده. خانه اش خیلی کوچک است. وقتی من می روم او هم می رود، کجا؟ نمی دانم.

یادش بخیر مدت ها پیش وقتی روبه روی خانه اش می ایستادم، می دیدمَش که دختری زیبا و ظریف را به آغوش کشیده بود. به سختی در خانه اش جا شده بودند. اما معلوم بود هر دو شادند. هر دو راضی. یادم نیست آن وقت ها روی سرش موی سفید بود یا نه. اما یقین دارم که روی صورتش موی سفیدی نبود.

دست و دلباز است. خانه اش را به همه می دهد. هر کس که روبه روی خانه اش بیاستد خانه را برای او می گذارد. دور خانه اش یک قاب گذاشته ام؛ تا معلوم شود مرز میان دنیای ما و دنیای او. دنیای ساکتی دارد این مرد. هیچ وقت اسمَش را به من نگفت. اما من اسمش را گذاشتم مرد درون آینه.

باور کنید حتی اگر صد سالتان هم باشد با دیدن اولین موی سفید روی صورتتان، بغض گلویتان را می گیرد. یاد خیلی چیزها می افتید. یاد خیلی آدم ها. یاد خودتان. یاد روزی که آرزو می کردید زودتر بزرگ شوید. و یاد روزی که از بزرگ شدن خسته شدید و فریاد زدید دیگر نمی خواهم بزرگ شوم. بس است.

درست است. انسان پیر می شود. خیلی زودتر از آن که انتظارش را دارد. حتی اگر سن ات کم باشد. خیلی زود پیر میشوی در خاطراتَت.

و شاید پیدا کردن اکسیر جوانی آنقدر ها هم سخت نبود و نیست. فقط کافیست فراموش کردن را بیاموزی.

 
حامد گودرزی
فروردین ۹۲

۸ Responses to “برای خودم”

  1. hadi گفت:

    چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهاییست
    ببین مرگ مرا در خود که مرگ من تماشاییست
    مرا در اوج می خواهی تماشا کن تماشا کن
    دروغین بودم از دیروز مرا امروز تو حاشا کن
    در این دنیا که حتی ابر هم نمی گرید به حال من
    همه از من گریزانند تو هم بگریز از این تنها
    فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودم و هستم
    دلم چون دفترم خالیست قلم خشکیده در دستم
    گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم
    به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیشرو دارم
    رفیقان یک به یک رفتند مرا با خود رها کردند
    همه خود درد من بودند گمان کردم که هم دردند
    شگفتا از عزیزانی که هم آواز من بودند
    به سوی اوج ویرانی پل پرواز من بودند.

  2. هدی گفت:

    اسمش مرد درون آینه است
    اما گاهی مجبور است زنانه بیندیشد
    شاید میخواهد نشان دهد
    این گرد سفید
    خود یه احساس ناب است
    که بعضی ها زنانه میپندارنش
    اما مردانه ترین یا شاید مغرورانه ترین
    حس مردانه ایست
    که اینبار
    روی همه را
    از جله خودش سفید کرده است

  3. hadis گفت:

    خاطرات ، چه خوب ،چه بد، درد دارند .مویت را سفید میکنند ، خنده هایت را کمی غمدار ، نگاهت را عمیق تر .فراموشی ، با لبخندی ملیح که بر لب داری و چشمان کاملا بسته ات ،لباسی سفید بر تنت میکند .مرگ به همین سادگیست .

    حدیث

  4. raininggirl گفت:

    درست شبیه حسیه که با هر بار نگاه کردن به آینه بهم دست میده.وقتی که یاد خاطرات میوفتم و با هر کدومش یه حلقه اشک چشمامو می گیره.این حسو دوست ندارم. حداقل تو این سن!
    این روزا زودتر خسته می شم زودتر زود رنج و زودتر …بگذریم.
    وبه قول شاملو: من درد مشترکم مرا فریاد کن…
    اما دیگر با کدامین نفس؟؟با کدامین حس؟؟
    شاملو میان دردهایمان گم شده ایم,بس است…
    چیزی بگو که آرام شویم.

Leave a Reply

فكور در :

آمار

ديدگاههاي اخير

  • HaMed: کار خوبی کردی...
  • HaMed: با ذکر منبع بله...
  • HaMed: چه اسم های جالبی گذاشتین. به نظر منم خاص هستن...
  • بهناز زیرکی فرد: اسم دخترای من الیزه و دزیره هست بعد از خوندن داستانش عاشق ش...
  • کیوان: به نظر من منظور نیچه این بوده که این موضوع یک راز سر به مهر ...