فکور

تاريخ ، فلسفه ، ادبيات
جشن تنهایی

کمتر ازچند دقیقه است که سال تحویل شده داشتم به لحظه ی سال تحویل پارسال فکر می کردم که تنها بودم البته یه عده آدم دورم بودن که هیچ کدوم رو نمی شناختم . خیلی سخته که سال نو رو تنها جشن بگیری من تنها جشن گرفتم مثل خیلی از مراسم دیگه مثل شب یلدا ، مثل تولدم ، ومثل بعضی از روزها ی دیگه که برای هر کدوم از ما یک خاطرست و هیچ کس هم نبود که این روزها رو به من تبریک بگه. هیچ غمی بزرگ تر از این نیست که توی این روزها واین لحظات تنها باشی . هر ثانیه اش مثل یک عمر می مونه ، به تمام کسایی که دوستشون داری فکر می کنی ، این که الان کجان ، دارن چی کار می کنن و به چی فکر می کنن . و براشون آرزو می کنی هیچ وقت توی چنین روزهایی تنها نباشن . بعد تازه می رسی به خودت … به خودت می گی موجودی بدبخت تر از من هم هست . برای خودت چی آرزو می کنی ؟ چی می تونی آرزو کنی ؟ اما سئوال اصلی اینه اصلاً اگر چیزی رو هم آرزو کنی کی به حرفات گوش می ده ؟ امیدوارم هیچ کس این لحظات رو این جوری که من تجربه کردم تجربه نکنه .

تقدیم به تمام کسانی که شادی هاشون رو تنها جشن می گیرن …

Leave a Reply

فكور در :

آمار

ديدگاههاي اخير

  • HaMed: کار خوبی کردی...
  • HaMed: با ذکر منبع بله...
  • HaMed: چه اسم های جالبی گذاشتین. به نظر منم خاص هستن...
  • بهناز زیرکی فرد: اسم دخترای من الیزه و دزیره هست بعد از خوندن داستانش عاشق ش...
  • کیوان: به نظر من منظور نیچه این بوده که این موضوع یک راز سر به مهر ...