فکور

تاريخ ، فلسفه ، ادبيات
خَش ها

وقتی از یک سفر طولانی و خسته کننده بر می گردی سفری که پر از بی خوابی بوده. هر بار هم که خوابیده ای فقط چند ساعت آن هم داخل ماشین بوده

 فقط می توانی به خواب فکر کنی.

اما می خوری به ترافیک. یک ترافیک طولانی.

ترافیک ساعت ها تو را داخل خودش نگه می دارد. سی دی ای را که بارها گوش داده ای دوباره میگذاری. بله فقط آهنگ های غمگین داخلش هست. حواس ات به آهنگ ها نیست. اما باعث می شوند بروی به گذشته. غرق شوی. و فقط یاد یک چیز بیافتی:

آدم ها

آدم هایی که نیستند.

آدم هایی که رفتند. و آدم هایی که بخشی از تو را با خودشان بردند، بخشی از ذهن ات را. همان بخش که معنی یک نگاه متفاوت را می فهمید.

آنقدر این آهنگ ها را گوش داده ای که سی دی اش پر از خش شده. خش هایی که بخشی از تو هستند.

از خش ها خسته میشوی. سی دی را در می آوری و پرت می کنی بیرون.

لعنت به این آدم ها.

سکوت ماشین را می گیرد. اما فایده ندارد ذهنت بر نمی گردد. خیلی وقت است که دیگر به تو تعلق ندارد. خیلی وقت است که کنترلی روی آن نداری. فقط دردهایش سهم تو از داشتن آن شده. دردهایش سهم تو هستند همین.

تو تمام میشوی اما افکارت نه. راه نه. ترافیک هم نه.

انگار خش ها روی ذهن تو افتاده اند گیر می کنند تکرارت می کنند. هر روز تکرار و تکرار…

خش ها شکنجه می کنند. و روحت را می تراشند.

کاش میشد ذهن را هم در آورد و پرت کرد بیرون.

حتی نور هم می تواند پایان دهنده باشد! بالاخره نور از پنجره روی کاغذم افتاد. حالا می توانم چیزی را که نوشته ام یخوانم!

حامد گودرزی

One Response to “خَش ها”

  1. ترنم گفت:

    سلام
    ممنون از حضورتون
    مشکلات درس و تدریس وقت نمیذاره برای وب نویسی
    بخاطر همین!
    موفق باشید

Leave a Reply

فكور در :

آمار

ديدگاههاي اخير

  • HaMed: کار خوبی کردی...
  • HaMed: با ذکر منبع بله...
  • HaMed: چه اسم های جالبی گذاشتین. به نظر منم خاص هستن...
  • بهناز زیرکی فرد: اسم دخترای من الیزه و دزیره هست بعد از خوندن داستانش عاشق ش...
  • کیوان: به نظر من منظور نیچه این بوده که این موضوع یک راز سر به مهر ...