فکور

تاريخ ، فلسفه ، ادبيات
پنج و چهار

داشتم کنار اتوبان راه می رفتم. اونقدر تو فکر بودم که تا آخرای مسیر حتی صدای آزاردهنده ماشین ها رو هم حس نکردم.

بارون گرفت.

اما دیگه بارون رو نمیشد حس نکرد. چون باد هم داشت کمکش می داد و از رو به رو به صورت من می زد تا نذاره فکر کنم.

نذاره به هیچ چیز فکر کنم. یا شاید نذاره به یه چیز فکر کنم. یه چیز مثل چند تا عدد.

چند تا عدد مثل پنج و چهار (۵و۴)

مثل پنجاه و چهار (۵۴)

مثل نه (۵+۴)

مثل ۹ بهمن. مثل امروز که تولدته و پیشت نیستم. مثل روزی که تولد من بود و تو نبودی.

مثل حالا که نیستی و من این موقع شب دارم تنها کادویی رو که می تونم، بهت هدیه می دم. یه نوشته. یه نوشته برای تویی که نمی خونیش.

اما من هم باید بنویسم. تا حداقل یه کاری کرده باشم.

داشتم می گفتم: بارون و باد با هم متحد شده بودن. اما منم داغون تر از اینا بودم که بخوام به این چیزا اهمیت بدم. خیلی راه رفتم؛ خیلی

خیلی

راه تموم شد. ولی فکرام تموم نشد؛ خودمم آروم نشدم. بعد یاد آهنگی افتادم که دوستش داشتی.

آهنگی که هنوزم، هر وقت، هر جا، به گوشم می خوره اولین چیزی که یادم میاد تویی.

آره. تو

” تو ” مثل همون کلمه ی معروفی که حالا یه حس کلاسیک بهش دارم.

مثل چیزی که توی گذشته بوده و حالا فقط توی فیلم ها و کتاب های اون موقع میشه پیداش کرد.

اما من کجا رو بگردم تا پیداش کنم.

نمی دونم. چی مونده ؟

چی دارم؟  که بهش فکر کنم ؟

بجز چند تا عدد

چند تا عدد مثل پنج و چهار

و هزار تا پنج و چهاری که دورم رو گرفتن و من نمی تونم هیچی در موردشون بنویسم… (شده مثل داستان اون کلاغه. اون کلاغ سیاه که بال هاش خوب شدن اما دیگه هیچوقت پرواز نکرد).

تولدت مبارک.

 

پی نوشت:  { "چند تا انگشت کوچیک ۵ و ۴ رو نشون داد"
پنجاه و چهار ؟
نه دیونه. ماه سی روزه. نهم رو میگم. نهم بهمن}
 
 
حامد گودرزی

Leave a Reply

فكور در :

آمار

ديدگاههاي اخير

  • HaMed: کار خوبی کردی...
  • HaMed: با ذکر منبع بله...
  • HaMed: چه اسم های جالبی گذاشتین. به نظر منم خاص هستن...
  • بهناز زیرکی فرد: اسم دخترای من الیزه و دزیره هست بعد از خوندن داستانش عاشق ش...
  • کیوان: به نظر من منظور نیچه این بوده که این موضوع یک راز سر به مهر ...