فکور

تاريخ ، فلسفه ، ادبيات

تمام نوشته هاي مربوط به موضوع ’جاودانه ها‘ :

کاش آدم ها می دانستند

کاش آدم ها می دانستند که در هر دیدار، یک تکه از یکدیگر را با خود می برند…

عده ای فقط غم هایشان را به ما می دهند.

و چقدر اندک هستند آدم های سخاوتمندی که وقتی به خانه بر می گردی می بینی تکه شادی هایشان را در مشت های تو جا گذاشته اند…

هیچوقت نگذار کسی از پیش تو برود، مگر آنگه که امیدوارتر و شادتر از زمانی باشد که پیشت آمده بود…

 

» ديدگاه ۳
ندیده ای؟
ندیده ای؟
همان انگشت که ماه را نشان می داد،
ماشه را کشید..
» ديدگاه ۵

ﺑﺎﺏ ﺩﯾﻠﻦ

ﻣﺎﺩﺭﻡ ﭘﯿﺎﻣﺒﺮﺑﻮﺩ!
ﺑﺎ ﯾﮏ ﺯﻧﺒﯿﻞ پرازﻣﻌﺠﺰﻩ !
ﯾﺎﺩﻡ ﻫﺴﺖ
ﺩﺭﺍﻭﻟﯿﻦ ﺳﻮﺯﺯﻣﺴﺘﺎﻧﯽ
ﺍﻟﻨﮕﻮﯾﺶ ﺭﺍﺑﻪ ﺑﺨﺎﺭﯼ ﺗﺒﺪﯾﻞ ﮐﺮﺩ!

ﺑﺎﺏ ﺩﯾﻠﻦ
» بدون ديدگاه
به مناسبت روز معلم

وقتی توجه شون حتی به کفش خاک آلود من جلب میشه
وقتی حتی به ترک دیوارم میخندن
وقتی همشون آرزو میکنن از خدا که امروز سرما بخورم و نیام
وقتی هزار تا فحش به من و خودشون میدن تا صبح زوداز خواب بلند شن و بیان سر کلاس
وقتی هزار تا اشتباه میکنن و من وظیفه دارم اشتباه همشون و بشمارم و بشم یه قاضی
وقتی ادعا میکنن که همشون هستن یه قاضی و من نباید داشته باشم ملق بازی
وقتی به خاطر تأخیر امروز اتوبوس انگیزه ای ندارن که گوش بدن درس امروز من و
وقتی قبل از ورود به کلاس به خاطر دیر کرد یه ربه ی خودم حسرت می خورم ولی اونا خواب آلود با یک ساعت دیر کرد میان سر کلاس
وقتی از اشتباهاتشون درس نمیگیرن و دوباره تو ورقه پیادش میکنن
وقتی ازشون میپرسم که مظفرالدین شاه چطور بر تخت پادشاهی نشست؟
تو برگه واسم مینویسن چار زانو
وقتی صبح ها تا چشمم و باز میکنم عزا میگیرم که امروز بچه های تقص کلاس و چطوری کنترل کنم؟
وقتی هر روز صبح مشغول خوندن نامه آبراهام لینکلن به آموزگار پسرش , روی یادداشتی که روی آینه چسبوندم میشم ( یادم میره که موهام و شونه کردم یا نه!!!!! )
وقتی پشت چراغ قرمز به این فکر میکنم که سرفصل تدریسی امروز و با چه مثالی شروع کنم که قابل فهم تر باشه
وقتی واسه اولین بار تا به یکیشون خرده میگیرم میگن آقا چرا همش به ما گیر میدین؟
وقتی آرومترین شاگردم از به هم ریختن کلاس احساس شادمانی میکنه
وقتی دید سرتق ترین بچه کلاس به من مثل دیدن عجایب هفت گانه در جهانه
وقتی واسم با مداد نامه مینویسه که من از دست شما ناراحتم ,آقا من احساس میکنم زمانی که درس و بلد نیستم شما به من بد نگاه میکنید!
وقتی تو فکرشون میگن درس بخونیم که چی ؟آخرش بشیم یکی مثل این به ظاهر استاد
وقتی هر کی ازم میپرسه شغلت چیه میگم تدریس, میگه خدا صبرت بده
وقتی مجبورم جمعه ها معلم مکتب حسنی هم باشم
وقتی مطمینم چند سال بعد قد نیمه راه باهاشون چشم تو چشم میشم و اونا به روی مبارکشون نمی یارن که منو شاید سر یه معبر دیده باشن
وقتی یادم میاد که واسه گرفتن ۲۵ صدم نمره با من چونه میزنن(میزدن)
وقتی هیج کس حواسش تو کلاس به من نیست
من حواسم به بچه هاست مبادا بگن معلممون هیچی بلد نیست
وقتی که یه روزی بازنشسته بشم دلم واسه همه اون بچه های شیطون و همه ی اون روزها تنگ میشه!!!!!!!!!!!

  روز معلم مبارک
نوشته : هدی
» ديدگاه ۷
نفسِ حقیر

هفت جا ، نفس خویش را حقیر دیدم.

نخست ، وقتی دیدمش که به پستی تن می داد تا بلندی یابد.
دوم ، آن گاه که در برابر از پاافتادگان ، می پرید.
سوم ، آنگاه که میان آسانی و دشوار مختار شد و آسان را برگزید.
چهارم ، آن که گناهی مرتکب شد و با یادآوری این که دیگران نیز همچون او دست به گناه میزنند ، خود را دلداری داد.
پنجم ، آنگاه که از ناچاری ، تحمیل شده ای را پذیرفت و شکیبایی اش را ناشی از توانایی دانست.
ششم ، آن گاه که زشتی چهره ای را نکوهش کرد ، حال آن که یکی از نقاب های خودش بود.
هفتم ، آنگاه که آوای تملق و ستایش سرداد و آن را فضیلت پنداشت.

جبران خلیل جبران
» ديدگاه ۱

بزرگی در جشن تولد یک سالگی فرزندش گفت:
عزیزم!
یک بهار، یک تابستان، یک پاییز و یک زمستان را دیدی!
از این پس همه چیز تکراریست ……….!

» ديدگاه ۹
می خواهم برگردم

می خواهم برگردم به روزهای کودکی
آن زمان ها که : پدر تنها قهرمان بود .
عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد
بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود …
بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند .
تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند.
تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود
و معنای خداحافـظ، تا فردا بود … !

 

حسین پناهی

 

» بدون ديدگاه
سفر

در واقع سفر صحنه آرایی درون ما را ویران می کند. دیگر نمی توانیم نیرنگ بزنیم، از ساعات کار خود در اداره یا کارگاه، صورتک برای خویش بسازیم (ساعاتی که با شدت بسیار مورد اعتراض ما و با اطمینان بسیار پشتیبان ما در برابر رنج تنهایی است)…. سفر این پناهگاه را از ما میگیرد. دور از کسان خویش، زبان خویش، جدامانده از تکیه گاه های خویش، محروم از صورتک های خویش، بکلی در خویشتن سطحی خویش قرار می گیریم.

 

آلبر کامو – کتاب پشت و رو – داستان عشق زیستن
» بدون ديدگاه
تو بیداری!

مردی به دربار خان زند می رود و با ناله و فریاد می خواهد تا کریمخان را ملاقات کند. سربازان مانع ورودش می شوند. خان زند در حال کشیدن قلیان ناله و فریاد مردی را می شنود و می پرسد ماجرا چیست؟ پس از گزارش سربازان به خان ؛ وی دستور می دهد که مرد را به حضورش ببرند.

مرد به حضور خان زند می رسد. خان از وی می پرسد که چه شده است این چنین ناله و فریاد می کنی؟

مرد با درشتی می گوید دزد ، همه اموالم را برده و الان هیچ چیزی در بساط ندارم.

خان می پرسد وقتی اموالت به سرقت میرفت تو کجا بودی؟

مرد می گوید من خوابیده بودم.

خان می گوید خب چرا خوابیدی که مالت را ببرند؟

مرد در این لحظه پاسخی می دهد آن چنان که استدلالش در تاریخ ماندگار می شود و سرمشق آزادی خواهان می شود .

مرد می گوید : چون فکر می کردم تو بیداری من خوابیده بودم!!!

خان بزرگ زند لحظه ای سکوت می کند و سپس دستور می دهد خسارتش را از خزانه جبران کنند. و در آخر می گوید این مرد راست می گوید ما، باید بیدار باشیم.

منبع
» ديدگاه ۱
ثروتمندتر از بیل گیتس

از بیل گیتس پرسیدند: از تو ثروتمند تر هم هست؟

گفت: بله فقط یک نفر.

– چه کسی؟

– سالها پیش زمانی که از اداره اخراج شدم و به تازگی اندیشه‌های خود و در حقیقت به طراحی مایکروسافت می اندیشیدم، روزی در فرودگاهی در  نیویورک بودم که قبل از پرواز چشمم به نشریه ها و روزنامه ها افتاد. از تیتر یک روزنامه خیلی خوشم اومد، دست کردم توی جیبم که روزنامه رو بخرم دیدم که پول خرد ندارم. خواستم منصرف بشم که دیدم یک پسر بچه سیاه پوست روزنامه فروش وقتی این نگاه پر توجه مرا دید گفت این روزنامه مال خودت؛ بخشیدمش؛ بردار برای خودت.

گفتم: آخه من پول خرد ندارم!

گفت: برای خودت! بخشیدمش!

» ادامه مطلب

» ديدگاه ۸
هرگز سازش نکن

مردم را دریاب…

هرگز سازش نکن…

کسانی که سازش نمیکنند میمیرند،

اما مرگشان عین حیات و زندگیست…

آری، تو نیز میمیری،

اما در چهره ات نشانی از مرگ نخواهد بود…

آه…

تو نمیدانی که تا چه اندازه کمکهایت به مردم مفید خواهد بود…

مردمی که تو را قربانی خواهند کرد…

چه گوارا
» بدون ديدگاه
اگر عمر دوباره داشتم

دان هرالد (Don Herold) کاریکاتوریست و طنزنویس آمریکایى در سال ١٨٨٩ در ایندیانا متولد شد و در سال ١٩۶۶ از جهان رفت. دان هرالد داراى تالیفات زیادى است؛ اما قطعه کوتاهش “اگر عمر دوباره داشتم…” او را در جهان معروف کرد:

البته آب ریخته را نتوان به کوزه باز گرداند، اما قانونى هم تدوین نشده که فکرش را منع کرده باشد.

اگر عمر دوباره داشتم، مى‌کوشیدم اشتباهات بیشترى مرتکب شوم. همه چیز را آسان مى‌گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله‌تر مى‌شدم. فقط شمارى اندک از رویدادهاى جهان را جدى مى‌گرفتم. اهمیت کمترى به بهداشت مى‌دادم. به مسافرت بیشتر مى‌رفتم. از کوه‌هاى بیشترى بالا مى‌رفتم و در رودخانه‌هاى بیشترى شنا مى‌کردم. بستنى بیشتر مى‌خوردم و اسفناج کمتر. مشکلات واقعى بیشترى مى‌داشتم و مشکلات واهى کمترى. آخر، ببینید، من از آن آدم‌هایى بوده‌ام که بسیار مُحتاطانه و خیلى عاقلانه زندگى کرده‌ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته من هم لحظاتِ سرخوشى داشته‌ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از این لحظاتِ خوشى بیشتر مى‌داشتم. من هرگز جایى بدون یک دَماسنج، یک شیشه داروى قرقره، یک پالتوى بارانى و یک چتر نجات نمى‌روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبک‌تر سفر مى‌کردم.

اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى‌رفتم و وقتِ خزان دیرتر به این لذت خاتمه مى‌دادم. از مدرسه بیشتر جیم مى‌شدم. گلوله‌هاى کاغذى بیشترى به معلم‌هایم پرتاب مى‌کردم. سگ‌هاى بیشترى به خانه مى‌آوردم. دیرتر به رختخواب مى‌رفتم و مى‌خوابیدم. بیشتر عاشق مى‌شدم. به ماهیگیرى بیشتر مى‌رفتم. پایکوبى و دست افشانى بیشتر مى‌کردم. سوار چرخ و فلک بیشتر مى‌شدم. به سیرک بیشتر مى‌رفتم.

در روزگارى که تقریباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى‌کنند، من بر پا مى‌شدم و به ستایش سهل و آسان‌تر گرفتن اوضاع مى‌پرداختم. زیرا من با ویل دورانت موافقم که مى‌گوید:

“شادى از خرد عاقل‌تر است.”

دان هرالد
» ديدگاه ۴
چارلز دیکنز

چارلز دیکنز ، داستان سرای توانمند انگلیسی ، یکی از معدود نویسندگانی است که نوشته هایش موجب انقلابی در زمینه وضع نابهنجار کودکان خیابانی شد . وی که دوران کودکی سختی را گذرانده بود در دوران  جوانی و میانسالی به نویسندگی روی آورد و آثار زیبا و ارزشمندی را از خود به جای گذارد . الیور تویست از معروف ترین کتابهای او درباره کودکان بی سرپرست و خیابانی است .

» بدون ديدگاه

فكور در :

آمار

ديدگاههاي اخير

  • HaMed: کار خوبی کردی...
  • HaMed: با ذکر منبع بله...
  • HaMed: چه اسم های جالبی گذاشتین. به نظر منم خاص هستن...
  • بهناز زیرکی فرد: اسم دخترای من الیزه و دزیره هست بعد از خوندن داستانش عاشق ش...
  • کیوان: به نظر من منظور نیچه این بوده که این موضوع یک راز سر به مهر ...