فکور

تاريخ ، فلسفه ، ادبيات
گذاشتن دیدگاه (comment)

لطفاً برای گذاشتن دیدگاههای(comments) عمومی و یا متفرقه از این پست (post) استفاده کنید

همچنین آخرین دیدگاه ها (که شامل پاسخ های ما به دیدگاه ها نیز میشوند) را می توانید در انتهای سایت در قسمت “دیدگاههای اخیر” مشاهده نمایید

۲۱۵ Responses to “گذاشتن دیدگاه (comment)”

  1. Saye گفت:

    این جاده بى انتهاست یا من بى پایان
    گلویم مى سوزد از واژه هاى گنگ
    این نقطه ها…
    مرا از خود مى پرسند!
    غم چشمانت از چیست؟
    ازچیست!؟؟

    …§

  2. saye گفت:

    مطالب و همین جا بفرستم

  3. Hamid گفت:

    سلام
    به تصاویر محوطه هخامنشی شوش نیاز دارم. آیا شما این تصاویر را در اختیار دارید و میتوانید آنها را به من دهید؟
    آنها را برای درج در سایت خود میخواهم که قبلا با آن آشنا شده اید.
    با تشکر
    حمید

  4. رویا گفت:

    ممنون عزیز ، ایمیلهات خیلی دوست دارم ، واقعا زیبا و دلنشین…

  5. raininggirl گفت:

    رفع شد.راجع به متنی که فرستادم انتقاد کنید.

  6. raininggirl گفت:

    سلام.
    هر چقدر رمزمو می زنم وارد نمیشم.چرا؟؟؟

  7. parisa گفت:

    به نداى درونت فرصت بده
    وفریاد بزن بودن را
    بى هیچ کس بودن را
    تنها بودن در زمین ،باور کن
    اغاز ماندن با اوست.

  8. parisa گفت:

    با سلام بابت نوشته هاى دلنشین و به موقعتون سپاس فکور عزیز

  9. hadis گفت:

    همه جا پر از حجم ناب توست
    در لیزی باورم
    تو فقط ماندگاری
    عشق حادثه ما خواهد شد
    دل من هدیه ایست
    که همیشه
    در تصرف چشمانت خواهد بود
    می خواهم تماما تو را عاشقی کنم
    می شود امسال
    بغل ات کنم
    که تا ابد خواب زمستانی تمام شود
    نمی خواهم در رویا بخوابم
    آرزویم را فراموش کنم
    شاید دستهایم از تو کوتاه
    شده باشد
    اما پاهای تازه ایی در من
    به راه افتاده اند..

  10. raininggirl گفت:

    سوال …
    چندیست که در دلم حتی نیست کورسویی از امید..
    انگاه که دل را درد فرا می گیرد
    ذهن مشوش می شود
    عقل فرمان نمی دهد
    قلب نمی تپد
    انگار که زمان ایستاده در هاله ای از جنس نومیدی
    دیدگان منتظرم تا به کی باید انتظاری را بکشد که حتی دلیلش را نمی داند
    آیا در این دیارهست کسی که طعم غربت را در خویشتن نچشیده باشد؟؟؟
    من …
    غربت …
    تنهایی…
    و ذهنی مملو از سوال باهم زاده شدیم.
    زخم های روزگار بر تنم سنگینی می کند
    التیام نمی یابند
    مرحمی از جنس جواب می خواهند برای سوالهایی که دردهایم را آفریده اند.
    اما …
    به راستی انتها کجاست؟؟

  11. hadis گفت:

    نگو ‘حرف دلت را بگو’
    نمی‌گویم
    غریبه نیستی نگویم
    من غریبه‌ام
    چطور بگویم!؟ …
    محمدمهدی نجفی

  12. hadis گفت:

    چگونه تو را فراموش کنم
    اگر تو را فراموش کنم
    باید
    سال‌هایی را نیز که با تو بوده‌ام
    فراموش کنم
    دریا را فراموش کنم
    و کافه‌های غروب را
    باران را
    اسب‌ها و جاده‌ها را
    باید
    دنیا را
    زندگی را
    و خودم را نیز فراموش کنم
    تو با همه‌ چیز درآمیخته‌ای!

    رسول یونان

  13. raininggirl گفت:

    “شبانه”
    بى‌‌آرزو چه‌ مى‌کنى‌ ‌ا‌ى‌ دوست‌؟

    ـ به‌ ملال‌،
    در خود به‌ ملال‌
    با یکى‌ مرده‌ سخن‌ مى‌گویم‌.

    شب‌، خامش‌ ‌استاده‌ ‌هو‌ا
    وز ‌آخرین‌ ‌هیا‌هو‌ى‌ِ پرنده‌گان‌ِ کوچ‌
    دیرگاه‌‌ها مى‌گذرد.
    ‌اشک‌ِ بى‌بهانه‌‌ام‌ ‌آیا
    تلخه‌‌ى‌ِ ‌این‌ تالاب‌ نیست‌؟

    ـ ‌از ‌این‌گونه‌
    بى‌‌اشک‌

    به‌ چه‌ مى‌گریى‌؟

    ـ مگر ‌آن‌ زمستان‌ِ خاموش‌ِ خشک‌
    در من‌ ‌است‌

    به‌ ‌هر ‌اند‌ازه‌ که‌ بیگانه‌و‌ار
    به‌ شانه‌ برت‌ سر نهم‌
    سنگ‌بار‌ى‌ ‌آشناست‌
    سنگ‌بار‌ى‌ ‌آشناست‌ ‌غم‌.

  14. raininggirl گفت:

    در فولکلور آلمان، قصه ای هست که این چنین بیان میشود:
    مردی صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده است. شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد، برای همین تمام روز او را زیر نظر گرفت. متوجه شد که همسایه اش در دزدی مهارت دارد، مثل یک دزد راه میرود و مثل دزدی که میخواهد چیزی را پنهان کند، پچ پچ میکند. آنقدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد، لباسش را عوض کند، نزد قاضی برود و شکایت کند. اما همین که وارد خانه شد، تبرش را پیدا کرد؛ زنش آن را جابجا کرده بود. مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه اش را زیر نظر گرفت و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه میرود، حرف میزند و رفتار میکند.

    پائولو کوئیلو میگوید: “همیشه این نکته را به یاد داشته باشید که ما انسانها در هر موقعیتی، معمولا آن چیزی را میبینیم که دوست داریم ببینیم”

  15. raininggirl گفت:

    دستم چه کند پیش میرود انگار هر شعر باکره ای را سروده ام
    پایم چه خسته می کشدم انگار کت بسته از خم هر راه رفته ام
    تا زیر هر کجا…
    حتی شنوده ام هر بار صدای شیون تیر خلاص را.
    ای دوست!
    این روزها…
    باهر که دوست می شوم احساس می کنم
    انقدر با هم دوست بوده ایم که دیگر وقت خیانت است…
    نصرت رحمانی

  16. هدی گفت:

    سلام
    خوبین؟
    پیشنهاد بعدی من
    روزنامه صور اسرافیل
    علامه دهخدا.

  17. هدی گفت:

    منم که میگذری اسمش اینه
    از مهدی فرجی

  18. hadis گفت:

    مرا …تو من کرده ای که بی تو … “او”یی بیش نبودم

  19. hadis گفت:

    به همین سادگی

    می شود فردا را

    رها کرد در فنجان نیم خورده !

    و تو رابیشتر دید …

    نه ؟!

    تو از خواب بهتری …

    و چند سال بعد

    خوابهایم را برای فنجان نیم خورده

    تعریف خواهم کرد …!

  20. bita گفت:

    می دانم شاید …
    می خواهم تکه شعری را

    برایت لقمه کنم

    نمی دانم

    شاید هنوز گرسنه باشی

    می خواهم تکه شعری را

    برایت قاب بگیرم

    نمی دانم

    شاید هنوز چشمانت

    تشنه شعری باشد

    شاید …

  21. bita گفت:

    بهزیستی نوشته بود:

    شیر مادر ،مهر مادر ،جانشین ندارد

    شیر مادر نخورده،مهر مادر پرداخت شد

    پدر یک گاو خرید

    و من بزرگ شدم

    اما هیچ کس حقیقت مرا نشناخت

    جز معلم عزیز ریاضی ام

    که همیشه میگفت:

    گوساله ، بتمرگ!

    salam age eshkali nadare baratoon matlab bedam omidvaram khoshetoon biyad

    • HaMed گفت:

      حتما. ما خوشحال میشیم و البته سپاس گذار.
      اما چون تمام مطالب ما گلچین شده هستند، ممکنه بعضی از مطالب رو فقط توی همون کامنت ها بگذاریم و در صفحه اصلی نمایش داده نشه. اما خب مسلما مطالب قوی و زیبا در صفحه اول سایت به نمایش گذاشته میشه.

  22. bita گفت:

    سلام مطالب واقعاقشنگ بودن مرسی

  23. hadis گفت:

    از آن‌ شبی‌ که‌ خانم‌ دکتر شوایتزر در رختخواب‌ من‌ خوابیده‌ بود شاید ده‌ سالی‌ می‌گذشت‌. باز هم‌ برف‌ بود و برف‌، در همین‌ شب‌های‌ سال‌ نو که‌ هر کس‌ سرش‌ به‌ کاری‌ گرم‌ است‌. و خانم‌ دکتر شوایتزر، همسایه‌ی سابقم‌ از شوهرش‌ قهر کرده‌ بود و یکراست‌ آمده‌ بود سراغ‌ من‌. معمولاً در چنین‌ مواقعی‌ آدم‌ها به‌ دم‌دستی‌ترین‌ فرد خود مراجعه‌ می‌کنند، و حاضر نیستند زحمت‌ بیش‌تری بکشند، مثلاً بروند آن‌ طرف‌ خیابان‌ شاید لقمه‌ی دندان‌گیرتری‌ نصیب‌شان‌ شود. یک‌ طبقه‌ می‌روند پایین‌، یا دو طبقه‌ بالا، زنگ‌ را می‌زنند: «آه‌، آقای‌ ایرانی‌!»
    و خودش‌ را انداخت‌ توی‌ آپارتمان‌ من‌.
    «این‌ وقت‌ شب‌!» و حیران‌ نگاهش‌ کردم‌.
    «از من‌ چیزی‌ نپرسید آقای‌ ایرانی‌، در وضعیتی‌ نیستم‌ که‌ توضیحی‌ به‌ شما بدهم‌.»
    «اوکی‌. می‌خواهید برایتان‌ چای‌ درست‌ کنم‌؟»
    «این‌ وقت‌ شب‌؟»
    «شراب‌ هم‌ هست‌، آبجو هم‌ هست‌…» و دیگر چی‌ داشتم‌؟ داشتم‌ فکر می‌کردم‌ و حرف‌هام‌ ناتمام‌ ماند.
    خانم‌ شوایتزر گفت‌: «اول‌ باید یک‌ دوش‌ داغ‌ بگیرم‌ تا یخ‌هام‌ آب‌ شود. اجازه‌ دارم‌.»
    پالتو پشمی‌ مشکی‌اش‌ را درآورد. از شانه‌اش‌ واکندم‌ و به‌ جارختی‌ آویختم‌: «البته‌، خانم‌ دکتر شوایتزر.»
    و در حمام‌ را براش‌ باز کردم‌، اما نمی‌دانستم‌ این‌ کارهاش‌ چه‌ معنایی‌ دارد. بعد که‌ دوش‌ گرفت‌، و چای‌ نوشید و روی‌ مبل‌ پهن‌ شد، فهمیدم‌ که‌ می‌خواهد شب‌ را در آپارتمان‌ من‌ بماند. و بعد که‌ از من‌ ودکا خواست‌، و من‌ نداشتم‌ و مجبور شدم‌ توی‌ آن‌ برف‌ بروم‌ از پمپ‌ بنزین‌ براش‌ بگیرم‌، فهمیدم‌ که‌ با شوهرش‌ دعوا کرده‌ و می‌خواهد ازش‌ انتقام‌ بگیرد، انتقامی‌ سخت‌. این‌ را البته‌ توی‌ رختخواب‌ فهمیدم‌.
    دم‌ دمای‌ صبح‌ خوابش‌ برد، و من‌ از خوشی‌ یکشنبه‌ بودن‌ آن‌ روز خوابم‌ نمی‌آمد. کمی‌ دور و بر تختخواب‌ پلکیدم‌ و عاقبت‌ همان‌ جا نشستم‌ و خیره‌ی آن‌ چهره‌ی‌ معصوم‌ شدم‌ که‌ پر از زندگی‌ بود، و به‌ خاطر یک‌ چیز کوچک‌ ممکن‌ بود هزار تا دروغ‌ از چشم‌ و دهنش‌ بریزد بیرون‌، و بعد که‌ بازی‌ را برد مثل‌ بره‌ای‌ سربراه‌ چنان‌ بی‌صدا بخوابد که‌ آدم‌ نتواند طاقت‌ بیاورد، ناچار خم‌ شود و به‌ آرامی‌ لب‌هاش‌ را ببوسد. انگار او نبود که‌ از من‌ خواهش‌ کرده‌ بود همان‌ موزیک‌ غریبه‌ی آخرین‌ دیدارمان‌ را بگذارم‌ و همان‌ را تکرار کنم‌. انگار او نبود که‌ همین‌ دو ساعت‌ پیش‌ تمام‌ تنم‌ را با زبانش‌ طی‌ می‌کرد و همراه‌ نفس‌های‌ عمیق‌ به‌ درون‌ می‌کشید. انگار او نبود که‌ خود را سوار بر اسب‌ فرض‌ کرده‌ بود و با پره‌های‌ باز بینی‌ کوچکش‌، با چشم‌های‌ بسته‌ و لبخندی‌ توأم‌ با اخم‌، دنیا را از یاد برده‌ بود.
    نمی‌دانستم‌ بعدش‌ چه‌ می‌شود، داشتم‌ به‌ صورتش‌ نگاه‌ می‌کردم‌ که‌ بفهمم‌ چه‌ چیزی‌ این‌ قدر شیرینش‌ می‌کند. دوباره‌ لب‌هاش‌ را بوسیدم‌ و فاصله‌ گرفتم‌. به‌ آرامی‌ لبخند زد، و من‌ تازه‌ فهمیدم‌ که‌ گوشه‌های‌ لب‌هاش‌، و گوشه‌های‌ چشم‌هاش‌، خطی‌ طولانی‌تر دارد. و باز بوسیدمش‌.
    چشم‌ باز کرد و با تمام‌ صورت‌ خندید. بی‌صدا خندید. بعد با رضایتی‌ تمام‌ صورتم‌ را دور زد، به‌ شانه‌هام‌ نگاه‌ کرد، و باز اخم‌ و لبخند توأمان‌. گفت‌: «امیدوارم‌ عاشقت‌ نشده‌ باشم‌.»
    باز بوسیدمش‌.
    گفت‌: «امشب‌ عجیب‌ترین‌ شب‌ عمرم‌ بود. انگار یک‌ سال‌ بود.»
    باز بوسیدمش‌. پا شد نشست‌ و شروع‌ کرد به‌ حرف‌ زدن‌. نه‌ جیغ‌ کشید، نه‌ گریه‌ کرد، نه‌ به‌ کسی‌ فحش‌ داد، فقط‌ حرف‌ زد و حرف‌ زد، و من‌ جلو پاهاش‌ دراز کشیدم‌ و گوش‌ دادم‌. گفت‌ که‌ وقتی‌ مردی‌ بعد از عشقبازی‌ زن‌ را ببوسد، حتماً عاشقش‌ شده‌ است‌. گفت‌ چقدر بدش‌ می‌آید از این‌ که‌ مرد بعد از عشقبازی‌ روش‌ را بکند آن‌ طرف‌ و بخوابد، مثل‌ زنبور که‌ وقتی‌ نیشش‌ را زد، می‌میرد. و گفت‌ که‌ از همان‌ بار اول‌ از این‌ موزیک‌ من‌ خوشش‌ می‌آمده‌، اما یک‌ جوری‌ ته‌ دلش‌ را لرزانده که نمی‌خواسته‌ جلو من‌ ابهتش‌ را از دست‌ بدهد. و گفت‌: «می‌دانی؟ ازدواج‌ آخرین‌ نماد توحش‌ بشر است‌.»
    (تکه ای از رمان تماماً مخصوص)

  24. هدی گفت:

    برو سراغ کتاب عشق صوفیانه.تو اینترنت سرچ کن
    نویسندش یادم رفته.اینم کمک من

  25. maryam گفت:

    لیاقت می خواهد واژه ” ما ” شدن

    لیاقت می خواهد ” شریک ” شدن

    تو خوش باش به همین ” با هم ” بودن های امروزت

    من خوشم به خلوت تنهایی ام

    تو بخند به امروز…

    من میخندم به فرداهایت……………….!!!!

  26. هدی گفت:

    سلام
    آخرین پست صفحه نخست دچار اشکال است
    نمیشه نظر داد تو قسمت بدون دیدگاه.

  27. hadis گفت:

    گاهی اوقات اینقدر از حرفای روشنفکر نماها خسته میشمکه … و میام اینجا . کمی دور از هیاهو ،مطالبی رو میخونم که بی سر وصدا منا به تاٌمل وامیدارن.

  28. hadis گفت:

    سلام.وبلاگتونا دوست می دارم.سپاس برای مطالبی که میگذارید.احساس خوبی دارم اینجا

  29. امروزم مثل دیروز رفتم یه اداره واسه پیگیری نا مه ای که دیروز قرار بود بدن ،

    باز گفتن سیستم اتوماسیون اداری مشکل داره از مرکز قطع شده

    بعدشم یه نیم ساعتی کارمندا کارو تعطیل کردن رفتن تسلیط عرض کردن داداش یکی از خانمای همکارشون ،

    تازه کارمندا با احترام خاصی تا دم در خانم همکارو بدرقه کردن

    بعشم رفتن نماز بخونن کاره بنده و دیگر ارباب رجوع دیگه …..

    بر گشتیم. با خودم فکر کردم بابا لابد تقدیر بوده نه بابا تقدیر افیون ما بیچاره هاست

    بعدشم گفتم نه بابا اشکال از سیستم اداری گندیده و ادمای مریضه

  30. saye گفت:

    لو چرا به نیچه جواب رد داد؟

    • HaMed گفت:

      ترس. زندگی کردن با آدمی که از من برتره. اما شدیدا به من علاقه داره.
      و شاید چیزی رو که از نیچه می خواست بدست آورد، “غرور نیچه رو”

      • Saye گفت:

        به خاطرجواب سوال چند ماه پیشم ممنونم!!
        اما درک میکنمB-)
        نوشته هاى من ازمنبع درونمه که براتون میفرستم بعد ازسال ها تصمیم گرفتم اینجاچمدونمو بازکنم
        بیشترخودم خوشحالم وامیدوارم
        بانظرات دوستان فکور اینجا تقویت شم.
        بازم ممنونم وپر ازدوست داشتناتونم.

  31. tiam گفت:

    doroste matnatun golchin shodast vase hamin manam dus daram zud be zud matlabhaye jadido ghashang ro bekhunam be har hal mersiiiii vaghan

  32. سحر گفت:

    وای از این بی همرازی خدایا……

  33. tiam گفت:

    salam webe kheyli ghashangi dariiiin alie ama nemidunam chera updatesh nemikonin man har ruz besh sar mizanam ta az matalebaye jadidetun estefade konam ama matlabe jadidi nemizarin kash mishod 2,3 roz ye bar matalebe jadid bezarin…. mamnunam

    • HaMed گفت:

      چشم دوست عزیز سعی می کنم بیشتر مطلب بذارم. اما قشنگیه مطالب بخاطر گلچین بودنشونه. من تا از مطلبی خوشم نیاد اون رو توی سایت نمی ذارم.
      به هر حال ممنون از توجهتون. سعی می کنم بیشتر مطلب بذارم

  34. mahdi_sadeghi گفت:

    shakiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii

  35. غروب7 گفت:

    سلام وبلاگتون خیلی قشنگ ومفیده خوشحال میشم لینکمون کنید (لطفاآدرس غروب۷روکامل واردکنید)

  36. هدی گفت:

    سلام
    میخواستم بگم متن ملیجک رو روی فلش ریخته بودم
    فراموش کردم بهتون بدم اما گویا………………..
    همه چیز از امروز بر میگرده به قبل از ۸/۸
    شاید فقط به خاطر…………………………….
    ۸/۸یاد گرفتم همیشه سکوت از رضایت نیست شاید شکایت هم نیست ومن نیز………..
    مفهومی که خواستید فهمانده شد…………………………..

  37. هدی گفت:

    یادت نره آفتو چک کن
    وگرنه اون چیزی که منتظرشی میپره.

  38. نیمه تاریک گفت:

    چطوری رفیق؟ داستانی میگویم باشد که در آن نشانه ای باشد برای عبرت گیرندگان و فکوران !
    ………………………………………………………………………….
    دختر: می دونی فردا عمل قلب دارم؟
    پسر: آره عزیز دلم
    دختر: منتظرم میمونی؟
    پسر رویش را به سمت پنجره اطاق دختر بر میگرداند تا دختر اشکی که از گونه اش بر زمین میچکد را نبیند
    پسر: منتظرت میمونم عشقم
    دختر: خیلی دوستت دارم
    پسر: عاشقتم عزیزم
    بعد از عمل سختی که دختر داشت و بعد از چندین ساعت بیهوشی کم کم داشت هوشیاری خود را به دست می آورد، به آرامی چشم باز کرد و نام پسر را زمزمه کرد و جویای او شد.
    پرستار: آرووم باش عزیزم تو باید استراحت کنی.
    دختر: ولی اون کجاست؟ گفت که منتظرم میمونه
    به همین راحتی گذاشت و رفت؟
    پرستار: در حالی که سرنگ آرامش بخش را در سرم دختر خالی میکرد رو به او گفت: میدونی کی قلبش رو به تو هدیه کرده؟
    دختر: بی درنگ که یاد پسر افتاد و اشک از دیدگانش جاری شد: آخه چرا؟؟؟؟؟؟ چرا به من کسی چیزی نگفته بود و بی امان گریه میکرد
    پرستار: شوخی کردم بابا ! رفته دستشویی الان میآد ! 🙂

  39. امیر گفت:

    باسلام خدمت آقای فکور شما با افتخار لینک شدید
    به ما هم سر بزنید…
    مدیر وبلاگ مردان بی ادعا
    امیر قلیزاده

  40. هدی گفت:

    من که نگفتم به صورت سوال بنویس.دنبال مطالبی باش که مربوط میشه به روزمرگی.یا مطالبی که امروزه مردم با اشتباهات خودشون باهاش درگیرن.اون چیزایی که قبلا مهم بوده و الان نیست.یا بشه دوباره از این طریق اهمیتش جلوه کنه.مثل کسب روزی.مثل شاید باورت نشه اما این یکرو نمیگم چون شاید اصلا توی سال ۹۱ حتی حرف زدن ازش بی معنی باشه اما وقتی یه جوره دیگه تعریف بشه تاثیر گذار باشه.منظورم به صورت مذهبی نبود.امیدوارم متوجه شده باشی.حالا حدس بزن اون چیه که سالهاست روبه کمرنگی؟راحته ولی دقت میخواد.رد پاش تو نوشته هات کمرنگ اما به چشم من خورده؟

  41. هدی گفت:

    ازت یه خواهشی دارم یه لینک بذار با عنوان پول کثیف.یا به چه پولی میگن پول کثیف؟دوست دارم نظرخیلی ها رو در موردش بدونم.

    • HaMed گفت:

      ایده ی جالبیه اما این موارد معمولا توی فروم ها گذاشته میشه. افرادی که به این سایت میان برای مطالعه میان و تجربه نشون داده کمتر به سوالات جواب میدن.

  42. هدی گفت:

    سلام خوبی؟
    هنوز internetشما وصل نشده؟ من درگیرم این بار بین عهدی که با خودم و خدا بستم.
    شاید من خیلی خوبم یاشایدم …………………..
    راستی میدونی پول کثیف چیه؟

  43. هدی گفت:

    سلام خوبی؟
    اینو که قبلا گفته بودی کی وصل میشه؟

  44. هدی گفت:

    سلام کجایی؟

  45. alireza گفت:

    سلام حامد وبلاگم فیلتر شد مجبور شدم ادرسش عوض کنم دنیای سخت افزار.

  46. هدی گفت:

    سلام حامد جان
    قسمت عظمت دعا وقتی روی لینک بدون دیدگاه کلیک میکنم پیغام error 404 میده.چرا؟یه نگاهی بهش بنداز.

  47. هدی گفت:

    سلام یه چیزه باحال برات پیدا کردم.

    http://www.zarin.ir به این سایت نگاه کن.

  48. هدی گفت:

    سلام
    میگم حامدی انقدر دیر جواب میدی که آدم مجبور مبشه خودش جواب خودش و بده.
    هدی جان
    بگو میخواستی چی بگی؟اصلا خوب نیست آدم کسی رو بذاره تو خماری!
    آخرشم خودم مجبور شدم جواب خودم رو بدم.بی مزه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

  49. HaMed گفت:

    هستم. یه خورده سرم شلوغ بود.
    دلت برای خودم تنگ شده یا برای مطالبم ؟ 😀

  50. هدی گفت:

    سلام خوبی کجایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی؟

Leave a Reply

فكور در :

آمار

ديدگاههاي اخير

  • HaMed: کار خوبی کردی...
  • HaMed: با ذکر منبع بله...
  • HaMed: چه اسم های جالبی گذاشتین. به نظر منم خاص هستن...
  • بهناز زیرکی فرد: اسم دخترای من الیزه و دزیره هست بعد از خوندن داستانش عاشق ش...
  • کیوان: به نظر من منظور نیچه این بوده که این موضوع یک راز سر به مهر ...