فکور

تاريخ ، فلسفه ، ادبيات

آدم‌ها

یک زمانی

در یک جایی

ناخواسته خودشان را جا می‌گذارند و می‌روند …

بدون دیدگاه »
از آدم ها دلگیرم

از آدم ها دلگیرم

که خوب های خودشان را از بد تو ،  مو شکافی میکنند

و بدهایشان را در جیب های لباس هایی

که دیگر از پوشیدنش خجالت میکشند ، پنهان میکنند

از اینکه ژست یک کشیش را میگیرند وقتی هوای اعتراف داری

(ادامه…)

۱ دیدگاه »

تا جایی که من می دونم، اونها سر این موضوع که کدوم دین صلح آمیزتره دارن می جنگن!

بدون دیدگاه »
سلام

اطرافم را نگاه کردم ، در آن طرف خیابان ، مردی را دیدم ، که یک شاخه گل سفید در دست داشت و منتظر کسی بود.

چندین روز بود که با کسی صحبت نکرده بودم ، به همین دلیل به سمتش رفتم و به او سلام کردم

مرد به سر تا پای من نگاهی انداخت و از جیب پولی را بیرون آورد و در دستم گذاشت

و من ، آن پول را ، به کودکی که اسباب بازی های درون ویترین مغازه را با تمام وجود نگاه میکرد دادم ، تا برای یک تکه اسباب بازی به آن مغازه دار سلام نکند !

بدون دیدگاه »
پنج و چهار

داشتم کنار اتوبان راه می رفتم. اونقدر تو فکر بودم که تا آخرای مسیر حتی صدای آزاردهنده ماشین ها رو هم حس نکردم.

بارون گرفت.

اما دیگه بارون رو نمیشد حس نکرد. چون باد هم داشت کمکش می داد و از رو به رو به صورت من می زد تا نذاره فکر کنم.

نذاره به هیچ چیز فکر کنم. یا شاید نذاره به یه چیز فکر کنم. یه چیز مثل چند تا عدد.

(ادامه…)

بدون دیدگاه »
تقدیم به پنج و چهار

کنارم هــــستی و اما دلــــم تنــگ مــــیشه هر لحظه
خودت میدونــی عـــادت نــیــست فقط دوســت داشتنه محضه

کــ ــنـــــارم هــــستی و بــ ــازم بـــهــــونه هامو میگیرم
میگم وای چقدر ســــ ـــرده میام دســـتـــاتـــو مــیگــیرم

یه وقت تـــنــها نری جایی که از تنهایی میمیرم
از اینجا تا دمه در هم بری دلشوره میگیرم

(ادامه…)

بدون دیدگاه »
برنگرد

برای پس گرفتن آنچه جا گذاشتی برنگرد، در هر رفتنی به قدر کافی برده ای!

هادی پاکزاد
بدون دیدگاه »
اقیانوس خاطرات

خاطرات را باید سطل سطل
ازچاه زندگی بیرون کشید
خاطرات نه سر دارند و نه ته
بی هوا می آیند تا خفه ات کنند
میرسند
گاهی وسط یک فکر/ گاهی وسط یک خیابان
سردت می کنند/ داغت میکنند
رگ خوابت را بلدند/ زمینت می زنند
خاطرات تمام نمی شوند/ تمامت می کنند

(رز)

۱ دیدگاه »
آنجا که پنچرگیری ها تمام میشوند

احتمال هر چیزی ، بیشتر از خود آن چیز ، ترس دارد …

حامد حبیبی (آنجا که پنچرگیری ها تمام میشوند)
بدون دیدگاه »
و شاید این شد تصویر ما

منظره نفرت انگیز انباشتن بی امانِ آنچه زمانی وجود داشته است.

نیچه
۱ دیدگاه »

هر آنچه آغازی دارد انجامی نیز خواهد داشت. بهتر این بود که از ابتدا آغازی نداشت.

گوته (از نمایشنامه فاوست)
بدون دیدگاه »
یادداشت ها

موضوع کمدی هم مهم است.آنچه ما را از بدترین دردهایمان نجات می دهد احساس بی کسی و تنهایی است،اما با این همه نه چندان تنها که {{دیگران}} متوجه بدبختی ما نباشند.چنین است که لحظات خوشبختی ما گاهی لحظاتی هستند که احساس بی کسی ما را تا اوج غمی بی پایان می برد.همچنین از این لحاظ است که خوشبختی غالباً چیزی جز احساس دلسوزی نسبت به بدبختی مان نیست.
نکته ای جالب برا فقرا-خداوند لطف را در کنار نومیدی قرار داده است،همچنان که درمان را در کنار درد.

یادداشت ها  (آلبر کامو)
منبع (مرد سوم)
بدون دیدگاه »
برای تو که خواهی خواند

گذشته را نمی شود به دور انداخت یا از یاد بُرد زیرا که گذشته را زندگی کرده ایم و تبدیل به جزئی از زندگی ما شده است و همان گونه که می گویند واقعیت را زمانی باور خواهیم کرد که لمس کنیم و انگار گذشته همان واقعیت است زیرا که لمس کرده ایم ان را و می دانیم که اتفاق افتاده است اتفاقاتی در گذشته و این را نیز می دانیم که گذشته ،گذشته است به همین سادگی.نمی شود گذشته را از یاد بُرد اما شاید بشود از کنار اش رد شد و گذر کرد و ربط نداد همه ی آن را به همه ی زندگی….

اتفاقاتی افتاده است که آدمی را به سمت بی اعتمادی هُل داده است و این بی اعتمادی انگار باعث شده است تا به سمت تنهایی هُل داده شود همین آدمی و چقدر رابطه ی نزدیکی دارند بی اعتمادی و تنهایی و همه چیز انگار از تردید شروع می شود.تردیدی که کم کم ریشه می دواند در درون و باعث بی اعتمادی می شود به دیگران و اعتمادی که باعث صمیمیت و نزدیکی شده بود بین آدمی و دیگران توسط تردید کم کم محو می شود و این تردید را در دل ادمی همین دیگران به وجود می آورند در حالی که روزی همین دیگران بودند که اعتماد را در دل آدمی به وجود آورده بودند و چقدر مرز باریکی ست بین این دو و چقدر این دیگران ناشناخته هستند و ترسناک …..

(ادامه…)

بدون دیدگاه »

آمار

ديدگاههاي اخير

  • HaMed: ایمیلت رو نگاه نمی کنی ؟...
  • HaMed: :D یه روز می خوره که دیگه دیره...
  • هدی: بهتر که نیومد.هنوز سرش به سنگ نخورده,...
  • هدی: سلام میگم حامدی انقدر دیر جواب میدی که آدم مجبور مبشه خودش...
  • HaMed: یه خورده خوندم. جالب بود. سعی میکنم بیشتر برم سراغ عبید.تو ...