آدمها
یک زمانی
در یک جایی
ناخواسته خودشان را جا میگذارند و میروند …
از آدم ها دلگیرم
که خوب های خودشان را از بد تو ، مو شکافی میکنند
و بدهایشان را در جیب های لباس هایی
که دیگر از پوشیدنش خجالت میکشند ، پنهان میکنند
از اینکه ژست یک کشیش را میگیرند وقتی هوای اعتراف داری
تا جایی که من می دونم، اونها سر این موضوع که کدوم دین صلح آمیزتره دارن می جنگن!
داشتم کنار اتوبان راه می رفتم. اونقدر تو فکر بودم که تا آخرای مسیر حتی صدای آزاردهنده ماشین ها رو هم حس نکردم.
بارون گرفت.
اما دیگه بارون رو نمیشد حس نکرد. چون باد هم داشت کمکش می داد و از رو به رو به صورت من می زد تا نذاره فکر کنم.
نذاره به هیچ چیز فکر کنم. یا شاید نذاره به یه چیز فکر کنم. یه چیز مثل چند تا عدد.
کنارم هــــستی و اما دلــــم تنــگ مــــیشه هر لحظه
خودت میدونــی عـــادت نــیــست فقط دوســت داشتنه محضه
کــ ــنـــــارم هــــستی و بــ ــازم بـــهــــونه هامو میگیرم
میگم وای چقدر ســــ ـــرده میام دســـتـــاتـــو مــیگــیرم
یه وقت تـــنــها نری جایی که از تنهایی میمیرم
از اینجا تا دمه در هم بری دلشوره میگیرم
برای پس گرفتن آنچه جا گذاشتی برنگرد، در هر رفتنی به قدر کافی برده ای!
هادی پاکزادخاطرات را باید سطل سطل
ازچاه زندگی بیرون کشید
خاطرات نه سر دارند و نه ته
بی هوا می آیند تا خفه ات کنند
میرسند
گاهی وسط یک فکر/ گاهی وسط یک خیابان
سردت می کنند/ داغت میکنند
رگ خوابت را بلدند/ زمینت می زنند
خاطرات تمام نمی شوند/ تمامت می کنند
احتمال هر چیزی ، بیشتر از خود آن چیز ، ترس دارد …
حامد حبیبی (آنجا که پنچرگیری ها تمام میشوند)منظره نفرت انگیز انباشتن بی امانِ آنچه زمانی وجود داشته است.
نیچههر آنچه آغازی دارد انجامی نیز خواهد داشت. بهتر این بود که از ابتدا آغازی نداشت.
گوته (از نمایشنامه فاوست)