فکور

تاريخ ، فلسفه ، ادبيات
گُزیده گویی هایی از مرد دیوانه (نیچه)

دیگر هیچ چیز مرا به سوی بلندیها نمیکشاند، زیرا من این بلندیها را خوب می شناسم وخواستارشان نیستم، برای اینکه در آن بالا دیگر نمیتوانم دیده به سوی بالاتر بیفکنم . مجبورم به پایین نگاه کنم، بصورت آن روحانیون در آیم که گناهکاران را تبرک می کنند. آخر همه ی آنها که طلب بخشایش می کنند، رو به پایین دارند.

اکر بت ها را واژگون کرده باشی، کاری نکرده ای . وقتی واقعاَ شهامت خواهی داشت که خوی بت پرستی را در درون خویش از میان برده باشی.

آیا راستی شما را دوست دارم ؟ آری، به آن صورت که سوار، مرکب خویش را دوست دارد، زیرا پیشرفت خویش را بسوی  هدف، مرهون اوست.

اندیشه ی من هنوز از خاکستر شفاف آتش فشان خود گرم وسیال است . اما هر خاکستر آتش فشانی سر انجام بر گرد خویش حصاری می کشد، هر اندیشه نیز، آخر الامر زیر مقررات و قوانین خود خفه می شود .

به دور نگاه کن، اما به پشت سر نگاه مکن! آن کس که بخواهد به راز هر عمقی پی برَد، آخر خود رهسپار اعماق می شود.

فقط دو راه برای رهایی از هر رنجی هست، هر کدام را می خواهی انتخاب کن :     مرگ سریع، یا عشق طولانی.

Leave a Reply

فكور در :

آمار

ديدگاههاي اخير

  • HaMed: کار خوبی کردی...
  • HaMed: با ذکر منبع بله...
  • HaMed: چه اسم های جالبی گذاشتین. به نظر منم خاص هستن...
  • بهناز زیرکی فرد: اسم دخترای من الیزه و دزیره هست بعد از خوندن داستانش عاشق ش...
  • کیوان: به نظر من منظور نیچه این بوده که این موضوع یک راز سر به مهر ...