دیریست هراس گوشهای بزرگ را ندارم!!
نیچه“” خوبی و بدی پیشداوری خداوند است “”
مار چنین گفت و
با شتاب گریخت!
نیچهبه آن کس که پرواز کردن را نمی آموزی،زودتر افتادن را بیاموز.
حتی شجاعترین انسانها هم به ندرت جرات آنچه را واقعا میدانند دارند.
دوره ی ارزانیست…بشر اینجا ارزان…تن عریان ارزان…آبرو قیمت یک تکه نان…و دروغ از همه چیز ارزان تر…و چه تخفیفی خوردست قیمت هر انسان!!.
نیچهپس بی دلیل نیست
که در آستین مان
و در لابلای کتفمان همواره خنجریست پنهان
نیچه یادش به خیر
با شعر فلسفه می بافت
مثل کسی که بخواهد با سایه، آفتاب بسازد
در گردباد جنون تاخت ، می شتافت ، می گداخت
سرانجام
با آفتاب، سایه ساخت
باور به حقیقت با شک به تمام حقیقت های باور شده تا آن زمان آغاز می شود.
نیچهتصاویری از آخرین روزهای زندگی نیچه. زمانی که در جنون کامل به سر می برد, دیگر کسی را نمی شناخت و حتی آنقدر هشیاری نداشت که حتی ثمره ی آثار خود را ببیند. گاهی مانند یک کودک مهربان می شد و گاهی مانند یک انسان خشمگین, غیر قابل مهار.
بیچاره, در زمان هشیاری اش هیچ کس او را جدی نگرفت و حتی بسیاری از کتاب هایش را با هزینه ی شخصی و در تیراژ بسیار پایین چاپ کرد چون هیچ ناشری حاضر نمی شد کتاب های او را چاپ کند.
اما خود او هم این را می دانست و گفته بود مخاطبان من هم نسل هایم نیستند.

معیار حقیقت, فزونی قدرت است.
هر آنچه مرا نکشد, قوی ترم می دارد.
کیست که تا کنون خویشتن را برای نیک نامی خود قربانی نکرده است؟
اگر دارای شخصیت باشیم,تجربه ای معمول داریم که پیوسته تکرار می شود.
ابتدا در پایان شناخت تمام امور انسان خویشتن را می شناسد. زیرا تمام امور تنها مرزهای انسان است.
نیچه
…
فردریش ویلهلم نیچه (F.W.Nietzsche) (میلاد ۱۵ اکتبر ۱۸۴۴ – درگذشت ۲۵ اوت ۱۹۰۰ ). فیلسوف مشهور آلمانی که در دوران زندگی خود چندان پذیرفته نشد و در جایگاهی که می بایست باشد قرار نکرفت . البته خود او این نکته را بیان کرده و گفته بود سال ها زمان لازم است تا درک شوم .
او در ۱۵ اکتبر سال ۱۸۴۴ در روکن واقع در لایپزیک پروس به دنیا آمد. این روز مقارن بود با روز تولد فردریش ویلهلم چهارم که پادشاه وقت پروس بود. به یمن این مقارنت، پدر این کودک، که سالها معلم اعضای خاندان سلطنت بود، نام فرزند خود را فردریش ویلهلم گذاشت. نام خانوادگی او نیچه بود. خود او بعدها که بزرگ شد در یکی از کتابهایش گفته:
این مقارنت به هر حال به نفع من بود؛ زیرا در سراسر ایام کودکی روز تولد من با جشنی عمومی همراه بود.
پدر فردریش از کشیشان لوتری بود و اجداد مادری او نیز همگی کشیش بودند. فریدریش نیچه اولین ثمره ازدواج آنها بود. آنها دو فرزند دیگر نیز به دنیا میآورند: الیزابت و ژوزف. وقتی نیچه پنج سال داشت، پدرش بر اثر شکستگی جمجمه درگذشت و او به همراه مادر، خواهر، مادربزرگ و دو عمه اش زندگی کرد. این محیط زنانه و دیندارانه بعدها تأثیر عمیقی بر نیچه گذاشت. وی از چهار سالگی شروع به خواندن و نوشتن و در ۱۲ سالگی شروع به سرودن شعر کرد. نیچه در همان محل تولد به تحصیل پرداخت.
این اندیشمند به کسی برای رد اندیشه های خود نیاز ندارد, زیرا خودش برای این کار کافی است.
او اندیشمند است, یعنی می داند که امور را ساده تر از آنچه هست, در نظر آورد.
به اصطلاح تناقض های نویسنده که اسباب ناراحتی خواننده می شود, اغلب در کتاب نیست, بلکه در سر خواننده است.
نیچه
نیچه جهان را بر اساس خواست قدرت می داند. او سخت ترین و خطرناک ترین آزمون را دور کردن خود از همه وابستگیها می داند. او می گوید که فلسفه ای که ادعا کند حقیقت برای همه است جزمی میشود. خیر نباید همگانی باشد وگرنه دیگر خیر نیست زیرا چیزهای همگانی ارزشی ندارند. نیچه حتی جذب شدن افراد به یک فرد زاهد را به دلیل خواست قدرت در آنها می داند. قدرتی که ضدیت آنها با طبیعت را سبب می شود تا طبیعت وجودشان را نادیده بگیرند. نیچه مفاهیمی مانند خدا و گناه را بازیچه های کودکانه برای بشر می داند. او عبادت دینی را نتیجه بیکاری و فراغت آدمی می داند و می گوید که کسانی که بدون دین زندگی می کنند افرادی پرکار هستند که وقتی برای عبادات دینی ندارند ولی نسبت به آن بی تفاوتند و اگر از آنها بخواهند آن را انجام می دهند. نیچه خداگرایی انسان را نشانه ترس او از دست یافتن به حقیقت و گرایش او به تحریف معنای زندگی می داند. از نظر نیچه دین برای فرمانروایان وسیله رسیدن به قدرت است. دین به فرمانروایان انگیزه و وسوسه قدرت طلبی در آینده و به مردم عادی احساس آسایش و رضایت از زندگی را می دهد. نیچه می گوید که دین برای پرستاری کردن از آدمی و پایان دادن به رنج های او آمده ولی بر رنج هایش می افزاید! و آنچه را که باید نابود شود را نگه داشته و سبب پست شدن آدمی شده است طوری که بیمارگونه احساس عذاب وجدان می کند.
ما از روی ترسمان خدای را می جوییم که بپرستیم و این پرستش فاقد ارزش است.
بشر به دلیل خواست ” قدرت ” به دنبال شناخت است نه به دلیل تشنگی عقل ناب.
کسانی که از خود بیزارند بیشتر از از کسانی که از خود بیزار نیستند خود را می ستایند.
دیگر هیچ چیز مرا به سوی بلندیها نمیکشاند، زیرا من این بلندیها را خوب می شناسم وخواستارشان نیستم، برای اینکه در آن بالا دیگر نمیتوانم دیده به سوی بالاتر بیفکنم . مجبورم به پایین نگاه کنم، بصورت آن روحانیون در آیم که گناهکاران را تبرک می کنند. آخر همه ی آنها که طلب بخشایش می کنند، رو به پایین دارند.
اکر بت ها را واژگون کرده باشی، کاری نکرده ای . وقتی واقعاَ شهامت خواهی داشت که خوی بت پرستی را در درون خویش از میان برده باشی.
آیا راستی شما را دوست دارم ؟ آری، به آن صورت که سوار، مرکب خویش را دوست دارد، زیرا پیشرفت خویش را بسوی هدف، مرهون اوست.
اندیشه ی من هنوز از خاکستر شفاف آتش فشان خود گرم وسیال است . اما هر خاکستر آتش فشانی سر انجام بر گرد خویش حصاری می کشد، هر اندیشه نیز، آخر الامر زیر مقررات و قوانین خود خفه می شود .
به دور نگاه کن، اما به پشت سر نگاه مکن! آن کس که بخواهد به راز هر عمقی پی برَد، آخر خود رهسپار اعماق می شود.
فقط دو راه برای رهایی از هر رنجی هست، هر کدام را می خواهی انتخاب کن : مرگ سریع، یا عشق طولانی.
.
لو آندره سالومه
غروب یکی از روزهای سال ۱۸۸۲ بود. پل ره (Paul Ree) فیلسوف معروف پروسی که در رم اقامت داشت در منزل پیرزنی که معمولا منزل اش مکانی برای تجمع فیلسوفان و روشنفکران بود دعوت شده بود. درجمع اون شب یک دختر جوان و زیبای بیست و یک ساله به نام لو فون سالومه (Lou von Salome)که برای تعطیلات با مادرش از روسیه به رم آمده بود نظر فیلسوف رو به خودش جلب کرد. ره خودش رو معرفی که و هر دو سرگرم بحث و گفتگو در مورد خدا و اخلاقیات شدن. ایده های دختر شباهت عجیبی به ایده های ره داشت. دختر با حرارت بسیار راجه به عقایدش صحبت می کرد و در عین حال چشمانش برق خاصی از شیطنت و دلربایی داشت که ره رو دچار سردرگمی میکرد. بعد از اون شب، فیلسوف و دختر چند بار دیگه هم با هم دیدار کردن و در مورد مسائل مختلف به بحث و گفتگو پرداختن. لو می دونست که پل ره دوست صمیمیه فردریش نیچه فیلسوفه معروفه که اون هم در ایتالیا به سر می برد و به پل پیشنهاد کرد که خوبه اگر اونها بتونن سه تایی با هم سفر یا حتی زندگی کنن و گروهی سه نفره از روشنفکران رو تشکیل بدن. ره خیلی زود با نیچه تماس گرفت و پیشنهاد دختر رو با او در میان گذاشت و با این کار هم خواست دختر رو خوشحال کنه و تحت تاثیر قرار بده و هم نظر نیچه رو در مورد عقاید دختر بدونه. نیچه با سرعت خودش رو به رم رسوند.