فکور

تاريخ ، فلسفه ، ادبيات

تمام نوشته هاي مربوط به موضوع ’او‘ :

چشم هایت

چشم هایت
چه
بیرحمانه
زیباست

» ديدگاه ۲

باران

چتر نمی‌خواهد این هوا
تو را می‌خواهد!

رضا کاظمی

» بدون ديدگاه

و ساعت از نفس افتادو او نیامد

» ديدگاه ۲
پنج و چهار

داشتم کنار اتوبان راه می رفتم. اونقدر تو فکر بودم که تا آخرای مسیر حتی صدای آزاردهنده ماشین ها رو هم حس نکردم.

بارون گرفت.

اما دیگه بارون رو نمیشد حس نکرد. چون باد هم داشت کمکش می داد و از رو به رو به صورت من می زد تا نذاره فکر کنم.

نذاره به هیچ چیز فکر کنم. یا شاید نذاره به یه چیز فکر کنم. یه چیز مثل چند تا عدد.

» ادامه مطلب

» بدون ديدگاه
تقدیم به پنج و چهار

کنارم هــــستی و اما دلــــم تنــگ مــــیشه هر لحظه
خودت میدونــی عـــادت نــیــست فقط دوســت داشتنه محضه

کــ ــنـــــارم هــــستی و بــ ــازم بـــهــــونه هامو میگیرم
میگم وای چقدر ســــ ـــرده میام دســـتـــاتـــو مــیگــیرم

یه وقت تـــنــها نری جایی که از تنهایی میمیرم
از اینجا تا دمه در هم بری دلشوره میگیرم

» ادامه مطلب

» ديدگاه ۱
۵ / ۵ / ۹۰ (به یاد موندنی درست مثل تاریخش)

دیروز پنجم اَمرداد. یکی از به یاد موندنی ترین روزهای زندگیم بود.دیروز تصادف های قشنگی برام اتفاق افتاد. که همراه بود با روز تولدم.

بعضی وقت ها یه اتفاق ساده چقدر می تونه زندگی آدم رو عوض کنه. اونقدر ساده که باور نمی کنی و اونقدر روی زندگیت تاثیر میذاره که قابل وصف نیست.

و یه نفر چقدر می تونه بزرگ و متواضع باشه. اونقدر متواضع که پیشش احساس کوچیکی که نه؛ احساس کنی اصلا وجود نداری.

و بین بعضی چیزها چقدر فاصله ست. مثل فاصله از دست های تو تا موهای کسی که عاشقشی و روبروت نشسته. فاصله ای که نمیشه درکش کرد تا وقتی که تجربه اش نکنی.

و یه روز، چقدر می تونه به یاد موندنی باشه. مثل روزی که یکی میره و همه چیز تموم میشه و یا مثل روزی که یکی میاد و همه چیز شروع میشه.

و شروع، چقدر می تونه قشنگ باشه. وقتی با کسی شروع کنی که درکش می کنی و درکت میکنه.

» ادامه مطلب

» ديدگاه ۸
دوباره ۲۷ / ۴

دوباره ۲۷ / ۴ اومد و رفت

آره یک سال دیگه هم گذشت. شده ۸ سال. ۸ سال یه عمره.

دیگه تازه نیست، دیگه سخت نیست، دیگه تلخ نیست. حالا فقط شده یه خاطره. یه خاطره توی انبار یه ذهنِ کهنه. ذهنی که شده بزرگترین دشمن خودش.

کاش دوباره ۸ سال پیش بود. بعضی وقت ها آدم دوست داره همه چیزش رو بده تا یه روز خوب توی گذشته دوباره برگرده. اما ما محکوم به بیاد آوردن هستیم. و این حکم ادامه داره تا روزی که از پا درمون بیاره، تا روزی که دیگه قلب نداشته باشیم، تا روزی که دیگه روح نداشته باشیم. تا روزی که دیگه ۲۷ / ۴ ی نباشه.

هر روز که میگذره چیزهایی که اون موقع اتفاق افتاده کم رنگ تر میشه. و یه روز اونقدر کم رنگ که دیگه چیز زیادی ازش نمی مونه. بعد ذهن تصمیم میگیره اون طوری که دوست داشت این خاطره رو بیاد بیاره. همیشه همون خاطره اما هر روز به یه شکل جدید. کاریش هم نمیشه کرد، ۸ سال گذشته. بعضی آدم ها با همین خاطره ها زنده هستن. پس لازم دارن خاطره رو ترمیم کنن. و این ترمیم اونقدر ادامه پیدا میکنه که اون خاطره به یه افسانه تبدیل میشه. بعد یه روز میاد که خود آدم هم دیگه باورش نمیشه که قهرمان این افسانه خودش بوده.

 

…حامد…

» بدون ديدگاه
ای تو چشمانت سبز

سبزی چشم تو
دریای خیال
پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز
مزرع سبز تمنایم را .
ای تو چشمانت سبز
در من این سبزی هذیان از توست
سبزی چشم تو تخدیرم کرد .
حاصل مزرعه سوخته بَرگم از توست
زندگی از تو و
مرگم از توست.

حمید مصدق
» بدون ديدگاه
دنیای مردگان

متاسفانه بیشتر آدم ها مرده اند. زمانی مردند که گرفتار روزمرِگی شدند. مرگ های دسته جمعی و هراس انگیز که هر روز بر تعداد این مردگان افزوده می شود و همه جا بوی تعفن شان پیچیده است و به هر سوراخی که می خزی باز هم در امان نیستی و موج انبوهی از این مردگان بر سرت خراب می شود و جالب این است که تو را مرده خطاب می کنند. و بر تو ایراد می گیرند.

» ادامه مطلب

» بدون ديدگاه
۲۷ / ۴ (سالگرد)

دوباره این تاریخ اومد و رفت . امسال هفتمین بار بود ، هفتمین سال.  چقدر زود گذشت . انگار همین چند روز پیش بود که اون حس عجیب که همه ازش حرف می زنند و کمتر کسی درکش کرده رو شناختم . فکر می کردم بزرگ شدم .اما الان روزی هزار بار آرزو می کنم کاش می شد زمان برگرده و اون موقع تجربه ی الان رو داشتم اما افسوس که زمان بر نمی گرده و ما محکوم به ، بیاد آوردن هستیم …

اما بعد از هفت سال چی رو می شه بیادآورد . چی مونده که بخوای بیاد بیاری ؟

HaMed

» بدون ديدگاه
فرشته کوچولو

چند روزِِ که با یه فرشته کوچولو آشنا شدم . مدتها بود حس خاصی نسبت به چیزی نداشتم ، اما این فرشته کوچولو خیلی چیزها رو دوباره برام زنده کرد. وخیلی احساس ها رو دوباره یادم آورد . زیاد در موردش نمی دونم . اما با تمام شیطنتش یه غمی تو صداش هست که نمی دونم چی . از خودم می پرسم مگه خدا فرشته هاش رو فراموش کرده که فرشته اش غمگینه ؟ مگه فرشته ها کارشون این نیست که غم ودرد ما رو از بین ببرن اما وقتی خودشون غمگینن چه جوری می تونن این کار رو  بکنن ؟ ولی من می خوام تمام غم هاش رو از یادش ببرم واون رو با بزرگترین نعمتی که خدا به انسان داد آشنا کنم نعمتی که حتی خود خدا هم از اون بی بهره ست نعمتی که ما اسمش رو عشق می زاریم . امیدوارم موفق بشم . و امیدوارم فرشته ی من هر جا که هست هر روز شاد تر بشه . چون با شادی اونه که منم شاد میشم .

تقدیم به بهترین فزشته ی دنیا
» ديدگاه ۶

فكور در :

آمار

ديدگاههاي اخير

  • HaMed: کار خوبی کردی...
  • HaMed: با ذکر منبع بله...
  • HaMed: چه اسم های جالبی گذاشتین. به نظر منم خاص هستن...
  • بهناز زیرکی فرد: اسم دخترای من الیزه و دزیره هست بعد از خوندن داستانش عاشق ش...
  • کیوان: به نظر من منظور نیچه این بوده که این موضوع یک راز سر به مهر ...