آدمها
یک زمانی
در یک جایی
ناخواسته خودشان را جا میگذارند و میروند …
چه تلخ است بعد از سالها جست و جو , نیمه گمشده ات را کامل بیابی…
روزی مجنون از روی سجاده شخصی که در حال نماز بود عبور کرد مرد نمازش را شکست و گفت:مردک من در حال رازو نیاز با خدای خویش بودم مجنون با لبخند گفت:
من عاشق دختری هستم و تورا ندیدم !!!
تو عاشق خدایی و مرا دیدی….
صدای پای تو که می روی ….صدای پای مرگ که می آید …..
حسین پناهیروزی خواهد رسید همچنان که در آغوش دیگری خفته ای…
به یاد من ستاره ها را خواهی شمرد تا آرام شوی.
بیا
و برای این دوست داشتنت فکری بکن
جا نمی شود در من !
دیروز پنجم اَمرداد. یکی از به یاد موندنی ترین روزهای زندگیم بود.دیروز تصادف های قشنگی برام اتفاق افتاد. که همراه بود با روز تولدم.
بعضی وقت ها یه اتفاق ساده چقدر می تونه زندگی آدم رو عوض کنه. اونقدر ساده که باور نمی کنی و اونقدر روی زندگیت تاثیر میذاره که قابل وصف نیست.
و یه نفر چقدر می تونه بزرگ و متواضع باشه. اونقدر متواضع که پیشش احساس کوچیکی که نه؛ احساس کنی اصلا وجود نداری.
و بین بعضی چیزها چقدر فاصله ست. مثل فاصله از دست های تو تا موهای کسی که عاشقشی و روبروت نشسته. فاصله ای که نمیشه درکش کرد تا وقتی که تجربه اش نکنی.
و یه روز، چقدر می تونه به یاد موندنی باشه. مثل روزی که یکی میره و همه چیز تموم میشه و یا مثل روزی که یکی میاد و همه چیز شروع میشه.
و شروع، چقدر می تونه قشنگ باشه. وقتی با کسی شروع کنی که درکش می کنی و درکت میکنه.
اگر روزی بین ماندن و رفتن شک کردی …
حتما برو
بی معطلی …
چون نمی بایست کار به شک می کشید
که بیاندیشی یا نیاندیشی !!!
آدم هـا می آینـد
زنـدگی می کننـد
می میـرنـد و می رونـد …
امـا فـاجعـه ی زنـدگی ِ تــو
آن هـنگـام آغـاز می شـود کـه
آدمی می رود امــا نـمی میـرد!
مـی مـــانــد
و نبـودنـش در بـودن ِ تـو
چنـان تـه نـشیـن می شـود
کـه تـــو می میـری
در حالـی کـه زنــده ای …
وقتی دلت با من نیست ، بودنت مشکلی را حل نمی کند ………
گفت: حالت را نمی پرسم چون می دانم خوبی،
عکس هایت همه با لبخند اند !!
………
و نمی دانست
………
عکاس که می گوید سیب
من یادِ حماقتِ آدم می افتم و
پوزخند می زنم !
آب؟
بگو آب
و من روی تنت باران ببوسم.
برو!
هرجا که میخواهی برو
اما
دورتر از یک نفس نرو.
آتش؟
بگو آتش
و من کف دستهایم را
روی پوستت شعلهور کنم.
کلمات را مثل گلبرگ
زیر پای تو میریزم
که راه گم نکنی
و بر کاغذم بمانی.
رحم؟
تو بگو رحم کن
من خدا را بین نفسهای تو
به التماس میاندازم.