نويسنده
HaMed, در تاريخ فروردین ۱۲م, ۱۳۸۹ در دسته
داستان هاي كوتاه,
دیگر فلاسفه

یک بار به مترسکی گفتم «لابد از ایستادن در این دشتِ خلوت خسته شدهای؟»
گفت: «لذتِ ترساندن عمیق و پایدار است، من از آن خسته نمیشوم.»
دَمی اندیشیدم و گفتم «درست است؛ چونکه من هم مزه این لذت را چشیدهام.»
گفت «فقط کسانی که تنشان از کاه پر شده باشد این لذت را میشناسند.»
آنگاه من از پیشِ او رفتم، و ندانستم که منظورش ستایش از من بود یا خوار کردنِ من.
یک سال گذشت و در این مدت مترسک فیلسوف شد.
هنگامی که باز از کنارِ او میگذشتم دیدم دو کلاغ دارند زیرِ کلاهش لانه میسازند.
جبران خلیل جبران ( از کتاب دیوانه)