داشتم کنار اتوبان راه می رفتم. اونقدر تو فکر بودم که تا آخرای مسیر حتی صدای آزاردهنده ماشین ها رو هم حس نکردم.
بارون گرفت.
اما دیگه بارون رو نمیشد حس نکرد. چون باد هم داشت کمکش می داد و از رو به رو به صورت من می زد تا نذاره فکر کنم.
نذاره به هیچ چیز فکر کنم. یا شاید نذاره به یه چیز فکر کنم. یه چیز مثل چند تا عدد.
روزی مجنون از روی سجاده شخصی که در حال نماز بود عبور کرد مرد نمازش را شکست و گفت:مردک من در حال رازو نیاز با خدای خویش بودم مجنون با لبخند گفت:
من عاشق دختری هستم و تورا ندیدم !!!
تو عاشق خدایی و مرا دیدی….
مردی در عالم رویا فرشته ای دید که در یک دستش مشعل و در دست دیگرش سطل آبی گرفته بود و در جاده ای تاریک راه می رفت. مرد جلو رفت و از فرشته پرسید: این مشعل و سطل آب را کجا می بری؟ فرشته جواب داد: می خواهم با این مشعل بهشت را آتش بزنم و با این سطل آب، جهنم را خاموش کنم. آن وقت ببینم چه کسی واقعا خدا را دوست دارد ؟
اما چه رنجی است
لذت ها را تنها بردن
و چه زشت است
زیبایی ها را تنها دیدن
و چه آزار دهنده ای است
تنها خوشبخت بودن!
در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است.
دکتر شریعتی