فکور

تاريخ ، فلسفه ، ادبيات

تمام نوشته هاي مربوط به تگ ’داستان کوتاه‘

سلام

اطرافم را نگاه کردم ، در آن طرف خیابان ، مردی را دیدم ، که یک شاخه گل سفید در دست داشت و منتظر کسی بود.

چندین روز بود که با کسی صحبت نکرده بودم ، به همین دلیل به سمتش رفتم و به او سلام کردم

مرد به سر تا پای من نگاهی انداخت و از جیب پولی را بیرون آورد و در دستم گذاشت

و من ، آن پول را ، به کودکی که اسباب بازی های درون ویترین مغازه را با تمام وجود نگاه میکرد دادم ، تا برای یک تکه اسباب بازی به آن مغازه دار سلام نکند !

» بدون ديدگاه
پنج و چهار

داشتم کنار اتوبان راه می رفتم. اونقدر تو فکر بودم که تا آخرای مسیر حتی صدای آزاردهنده ماشین ها رو هم حس نکردم.

بارون گرفت.

اما دیگه بارون رو نمیشد حس نکرد. چون باد هم داشت کمکش می داد و از رو به رو به صورت من می زد تا نذاره فکر کنم.

نذاره به هیچ چیز فکر کنم. یا شاید نذاره به یه چیز فکر کنم. یه چیز مثل چند تا عدد.

» ادامه مطلب

» بدون ديدگاه
یادداشت ها

موضوع کمدی هم مهم است.آنچه ما را از بدترین دردهایمان نجات می دهد احساس بی کسی و تنهایی است،اما با این همه نه چندان تنها که {{دیگران}} متوجه بدبختی ما نباشند.چنین است که لحظات خوشبختی ما گاهی لحظاتی هستند که احساس بی کسی ما را تا اوج غمی بی پایان می برد.همچنین از این لحاظ است که خوشبختی غالباً چیزی جز احساس دلسوزی نسبت به بدبختی مان نیست.
نکته ای جالب برا فقرا-خداوند لطف را در کنار نومیدی قرار داده است،همچنان که درمان را در کنار درد.

یادداشت ها  (آلبر کامو)
منبع (مرد سوم)
» بدون ديدگاه
برای تو که خواهی خواند

گذشته را نمی شود به دور انداخت یا از یاد بُرد زیرا که گذشته را زندگی کرده ایم و تبدیل به جزئی از زندگی ما شده است و همان گونه که می گویند واقعیت را زمانی باور خواهیم کرد که لمس کنیم و انگار گذشته همان واقعیت است زیرا که لمس کرده ایم ان را و می دانیم که اتفاق افتاده است اتفاقاتی در گذشته و این را نیز می دانیم که گذشته ،گذشته است به همین سادگی.نمی شود گذشته را از یاد بُرد اما شاید بشود از کنار اش رد شد و گذر کرد و ربط نداد همه ی آن را به همه ی زندگی….

اتفاقاتی افتاده است که آدمی را به سمت بی اعتمادی هُل داده است و این بی اعتمادی انگار باعث شده است تا به سمت تنهایی هُل داده شود همین آدمی و چقدر رابطه ی نزدیکی دارند بی اعتمادی و تنهایی و همه چیز انگار از تردید شروع می شود.تردیدی که کم کم ریشه می دواند در درون و باعث بی اعتمادی می شود به دیگران و اعتمادی که باعث صمیمیت و نزدیکی شده بود بین آدمی و دیگران توسط تردید کم کم محو می شود و این تردید را در دل ادمی همین دیگران به وجود می آورند در حالی که روزی همین دیگران بودند که اعتماد را در دل آدمی به وجود آورده بودند و چقدر مرز باریکی ست بین این دو و چقدر این دیگران ناشناخته هستند و ترسناک …..

» ادامه مطلب

» بدون ديدگاه
عاشق !

روزی مجنون از روی سجاده شخصی‌ که در حال نماز بود عبور کرد مرد نمازش را شکست و گفت:مردک من در حال رازو نیاز با خدای خویش بودم مجنون با لبخند گفت:
من عاشق دختری هستم و تورا ندیدم !!!

تو عاشق خدایی و مرا دیدی….

» ديدگاه ۲
پاسخ آلبرت انیشتین به مریلین مونرو

پاسخ آلبرت انیشتین به درخواست دوستی و خواستگاری خانم مریلین مونرو

مریلین مونرو

زمانی نامه ای خطاب به «آلبرت انیشتین»، دانشمند برجسته فیزیک جهان به این مظمون نوشت:…. فکرش را بکن؛ اگر من و تو با هم ازدواج کنیم، بچه‌هایمان با زیبایی من، و هوش و نبوغ تو چه محشری می‌شوند!…..
آقای «انیشتین» هم نوشت: …ممنون از این همه لطف و دست و دلبازی خانم. واقعا هم که چه غوغایی می‌شود! ولی، این یک روی سکه است. فکرش را بکنید که اگر قضیه بر عکس بشود؛ چه رسوایی بزرگی بر پا می‌شود!!

پاسخ آلبرت انیشتین به درخواست دوستی و شاید خواستگاری خانم مریلین مونرو
» ديدگاه ۲
چه کسی واقعا…

مردی در عالم رویا فرشته ای دید که در یک دستش مشعل و در دست دیگرش سطل آبی گرفته بود و در جاده ای تاریک راه می رفت. مرد جلو رفت و از فرشته پرسید: این مشعل و سطل آب را کجا می بری؟ فرشته جواب داد: می خواهم با این مشعل بهشت را آتش بزنم و با این سطل آب، جهنم را خاموش کنم. آن وقت ببینم چه کسی واقعا خدا را دوست دارد ؟

» ديدگاه ۵
نتیجه گیری

شرلوک هولمز کارآگاه معروف و معاونش واتسون رفته بودند صحرا نوردی و شب هم

چادری زدند و زیر آن خوابیدند. نیمه های شب هولمز بیدار شد و آسمان

رانگریست. بعد واتسون را بیدار کرد و گفت: نگاهی به آن بالا بینداز و به

من بگو چه می بینی؟

واتسون گفت: میلیونها ستاره می بینم .

هولمز گفت: چه نتیجه میگیری؟

واتسون گفت:

ازلحاظ روحانی نتیجه می گیرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در این دنیا حقیریم.

از لحاظ ستاره شناسی نتیجه می گیریم که زهره در برج مشتری است، پس باید

اوایل تابستان باشد.

از لحاظ فیزیکی، نتیجه میگیریم که مریخ در مواذات قطب است، پس ساعت باید

حدود سه نیمه شب باشد.

شرلوک هولمز قدری فکر کرد و گفت:

واتسون تو احمقی بیش نیستی. نتیجه اول و مهمی که باید بگیری اینست که

چادر ما را دزدیده اند!!!

» بدون ديدگاه
چه رنجی است

اما چه رنجی است

لذت ها را تنها بردن

و چه زشت است

زیبایی ها را تنها دیدن

و چه آزار دهنده ای است

تنها خوشبخت بودن!

در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است.

 

دکتر شریعتی
» ديدگاه ۷
سفر

در واقع سفر صحنه آرایی درون ما را ویران می کند. دیگر نمی توانیم نیرنگ بزنیم، از ساعات کار خود در اداره یا کارگاه، صورتک برای خویش بسازیم (ساعاتی که با شدت بسیار مورد اعتراض ما و با اطمینان بسیار پشتیبان ما در برابر رنج تنهایی است)…. سفر این پناهگاه را از ما میگیرد. دور از کسان خویش، زبان خویش، جدامانده از تکیه گاه های خویش، محروم از صورتک های خویش، بکلی در خویشتن سطحی خویش قرار می گیریم.

 

آلبر کامو – کتاب پشت و رو – داستان عشق زیستن
» بدون ديدگاه
پل

پلی بودم سخت و سرد، گسترده به روی یک پرتگاه. این سو پاها و آن سو دست هایم را در زمین فرو برده بودم، چنگ در گل ترد انداخته بودم که پا بر جا بمانم. دامن بالاپوشم در دو سو به دست باد پیچ وتاب می خورد. در اعماق پرتگاه، آب سرد جویبار قزل آلا خروشان می گذشت. هیچ مسافری به آن ارتفاعات صعب العبور راه گم نمی کرد. هنوز چنین پلی در نقشه ثبت نشده بود. بدین سان، گسترده بر پرتگاه، انتظار می کشیدم، به ناچار می بایست انتظار می کشیدم. هیچ پلی نمی تواند بی آن که فرو ریزد به پل بودن خود پایان دهد.
یک بار حدود شامگاه – نخستین شامگاه بود یا هزارمین، نمی دانم -، اندیشه هایم پیوسته در هم و آشفته بود و دایره وار در گردش. حدود شامگاهی در تابستان، جویبار تیره تر از همیشه جاری بود. ناگهان صدای گام های مردی را شنیدم! به سوی من، به سوی من. – ای پل، اندام خود را خوب بگستران، کمر راست کن، ای الوار بی حفاظ، کسی را که به دست تو سپرده شده حفظ کن. بی آن که خود دریابد، ضعف و دودلی را از گام هایش دور کن، واگر تعادل از دست داد، پا پیش بگذار و همچون خدای کوهستان او را به ساحل پرت کن.
مرد از راه رسید، با نوک آهنی عصای خود به تنم سیخ زد؛ سپس با آن بالاپوشم را جمع کرد و به روی من انداخت. نوک عصا را به میان موهای پر پشتم فرو برد و در حالی که احتمالا به این سو و آن سو چشم می گرداند، آن را مدتی میان موهایم نگه داشت. اما بعد – در خیال خود می دیدم که از کوه و دره گذشته است که – ناگهان با هر دو پا به روی تنم جست زد. از دردی جانکاه وحشت زده به خود آمدم، بی خبر از همه جا. این چه کسی بود؟ یک کودک؟ یک رویا؟ یک راهزن؟ کسی که خیال خودکشی داشت؟ یک وسوسه گر؟ یک ویرانگر؟ سپس سر گرداندم که او را ببینم. – پل سر می گرداند! اما هنوز به درستی سر نگردانده بودم که فرو ریختنم آغاز شد، فرو ریختم، به یک آن از هم گسستم و قلوه سنگ های تیزی که همیشه آرام و بی آزار از درون آب جاری چشم به من می دوختند، تنم را پاره کردند.

فرانتس کافکا
» بدون ديدگاه
داستان کشیش و پسرش

کشیشى یک پسر نوجوان داشت و کم‌کم وقتش رسیده بود که فکرى در مورد شغل آینده‌اش بکند . پسر هم مثل تقریباً بقیه هم‌سن و سالانش واقعاً نمی‌دانست که چه چیزى از زندگى می‌خواهد و ظاهراً خیلى هم این موضوع برایش اهمیت نداشت . یک روز که پسر به مدرسه رفته بود ، پدرش تصمیم گرفت آزمایشى براى او ترتیب دهد . به اتاق پسرش رفت و سه چیز را روى میز او قرار داد : یک کتاب مقدس، یک سکه طلا و یک بطرى مشروب . کشیش پیش خود گفت : « من پشت در پنهان می‌شوم تا پسرم از مدرسه برگردد و به اتاقش بیاید . آنگاه خواهم دید کدامیک از این سه چیز را از روى میز بر می‌دارد . اگر کتاب مقدس را بردارد معنیش این است که مثل خودم کشیش خواهد شد که این خیلى عالیست . اگر سکه را بردارد یعنى دنبال کسب و کار خواهد رفت که آنهم بد نیست . امّا اگر بطرى مشروب را بردارد یعنى آدم دائم‌الخمر و به درد نخوری خواهد شد که جاى شرمسارى دارد .» مدتى نگذشت که پسر از مدرسه بازگشت . در خانه را باز کرد و در حالى که سوت می‌زد کاپشن و کفشش را به گوشه‌اى پرت کرد و یک راست راهى اتاقش شد . کیفش را روى تخت انداخت و در حالى که می‌خواست از اتاق خارج شود چشمش به اشیاء روى میز افتاد . با کنجکاوى به میز نزدیک شد و آن‌ها را از نظر گذراند . کارى که نهایتاً کرد این بود که کتاب مقدس را برداشت و آن را زیر بغل زد . سکه طلا را توى جیبش انداخت و در بطرى مشروب را باز کرد و یک جرعه بزرگ از آن خورد . . . کشیش که از پشت در ناظر این ماجرا بود زیر لب گفت : « خداى من! چه فاجعه بزرگی ! پسرم سیاستمدار خواهد شد.

منبع
» بدون ديدگاه
تو بیداری!

مردی به دربار خان زند می رود و با ناله و فریاد می خواهد تا کریمخان را ملاقات کند. سربازان مانع ورودش می شوند. خان زند در حال کشیدن قلیان ناله و فریاد مردی را می شنود و می پرسد ماجرا چیست؟ پس از گزارش سربازان به خان ؛ وی دستور می دهد که مرد را به حضورش ببرند.

مرد به حضور خان زند می رسد. خان از وی می پرسد که چه شده است این چنین ناله و فریاد می کنی؟

مرد با درشتی می گوید دزد ، همه اموالم را برده و الان هیچ چیزی در بساط ندارم.

خان می پرسد وقتی اموالت به سرقت میرفت تو کجا بودی؟

مرد می گوید من خوابیده بودم.

خان می گوید خب چرا خوابیدی که مالت را ببرند؟

مرد در این لحظه پاسخی می دهد آن چنان که استدلالش در تاریخ ماندگار می شود و سرمشق آزادی خواهان می شود .

مرد می گوید : چون فکر می کردم تو بیداری من خوابیده بودم!!!

خان بزرگ زند لحظه ای سکوت می کند و سپس دستور می دهد خسارتش را از خزانه جبران کنند. و در آخر می گوید این مرد راست می گوید ما، باید بیدار باشیم.

منبع
» ديدگاه ۱

آمار

ديدگاههاي اخير

  • s.p: جالب بود دیدگاهتون مرسی...
  • HaMed: منظور اون دوستمون این بود که مثل همه آدم های دیگه آسیب پذیر ...
  • farzan: ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ۞۞,ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ...
  • saba: salam.man bekhatere niche in matlabo khundam na tasa2fi be n...
  • عاشق تنها: خيلي جالب بود به منم سر بزن...