ویرانه های باورم را می سازم
در لانه هیچ کلاغی سوسن نمی روید
هیچ تاجری به کویر نمی رود
حرمت نمک شکسته تر از آن است/که بهانه تجارت باشد
ایراد از کلاغ و نمک نیست
سیاه و سفید/ طعمه بازی روزگارند
(رز)
دل در اندیشهٔ آن زلف گره گیر افتاد
عاقلان مژده که دیوانه به زنجیر افتاد
خواجه هی منع من از بادهپرستی تا کی
چه کند بنده که در پنجهٔ تقدیر افتاد
دامنش را ز پی شکوه گرفتم روزی
که زبان از سخن و نطق ز تقریر افتاد
گفتم از مسالهٔ عشق نویسم شرحی
هم ز کفنامه و هم خامه ز تحریر افتاد
دلبر آمد پی تعمیر دل ویرانم
لیکن آن وقت که این خانه ز تعمیر افتاد
نامی از جلوهٔ خورشید جهان آرا نیست
گوییا پرده از آن حسن جهان گیر افتاد
پری از شرم تو از چشم بشر پنهان شد
قمر از رشک تو از بام فلک زیر افتاد
دل ز گیسوی تو بگسست و به ابرو پیوست
کار زنجیری عشق تو به شمشیر افتاد
بس که بر نالهٔ دل گوش ندادی آخر
هم دل از نالهٔ و هم ناله ز تاثیر افتاد
گفت زودت کشم آن شوخ فروغی و نکشت
تا چه کردم که چنین کار به تاخیر افتاد
فروغی بسطامی
به گهواره عریان همانسان به خاک
چه مومن چه کافر چه انسان پاک
خوش آنی که شادی به تن جامه دوخت
نپنداشت مال و منالش ملاک
گویا نمک دوای دل ریش ما نبود.
درمان هر آن چه بود دگر پیش مانبود.
شمشیرها شکست و دل ما شکست خورد.
ماندن برای هیچ که در کیش ما نبود.
از آن همه هجوم، جز افسانه ای نماند.
افسوس « جام زهر » که در نیش ما نبود !
گندم به باج رفت ، درو دیر گشته بود.
جز غیرت خراش زمین ، خیش ما نبود.
در گرگ و میش، گله به تاراج گرگ رفت،
گویا که گرگ گله، به جز میش ما نبود !!
فرامرز حجازیهرگز نخواب کورش، میهن جوان ندارد
حتی دگر دماوند، آتشفشان ندارد
دارا کجای کاری؟ دزدان سرزمینت
بر بیستون نوشتند: اینجا خدا ندارد
دیو سیاه در بند، آسان رهید و بگریخت
رستم در این هیاهو، گرز گران ندارد
روز وداع خورشید، زاینده رود خشکید
زیرا دل سپاهان، نقش جهان ندارد
بر نام پارس دریا، نامی دگر نهادند
گویی که آرش ما، تیرو کمان ندارد
دریای مازنی ها بر کام دیگران شد
اما چه سود اینجا نوشیروان ندارد
کو آن حکیم توسی، شاهنامه ای سراید
شاید که شاعر ما ، دیگر بیان ندارد
هرگز نخواب کورش، ای مهر آریایی
بی نام تو وطن نیز نام و نشان ندارد
نمی دانم کدام پرنده
در نبض مداد هایت جاری بود
که هیچ کاغذی
در وسعت حجم آن نگنجید
راستی نگفتی کدام باد
بادبادک هایت را با خود برد
رفت اما نگو وفا که نداشت
دوستت تا کجا…کجا که نداشت
رفت رنج تو بیشتر نشود
قصد رنجاندن تو را که نداشت
همه تنها گذاشتند او را
خواست عاشق شود، وبا که نداشت
خواست از عشق تو فرار کند
دل بیچاره، دست و پا که نداشت
خندهات، مهربانیات، عشقت
غم و غصه یکی دو تا که نداشت
او گذشت از که بود یا که نبود
بگذر از این که داشت یا که نداشت..
سبزی چشم تو
دریای خیال
پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز
مزرع سبز تمنایم را .
ای تو چشمانت سبز
در من این سبزی هذیان از توست
سبزی چشم تو تخدیرم کرد .
حاصل مزرعه سوخته بَرگم از توست
زندگی از تو و
مرگم از توست.
در این خاک زر خیز ایران زمین
نبودند جز مردمی پاک دین
همه دینشان مردی و داد بود
کزان کشور آزاد و آباد بود
نگفتی که قبله ست راه حجاز
چرا کردی امروز از این سو نماز ؟
مَبَر طاعت نفس شهوت پرست
که هر ساعتش قبله ی دیگر است
سعدیچو بخت عرب بر عجم چیره شد
همی بخت ساسانیان تیره شد
پُر آمد ز شاهان جهان را قفیز
نهان شد زر و گشت پیدا پشیز
ز می نشئه و نغمه از چنگ رفت
ز گل عطر و معنی ز فرهنگ رفت
ادب خوار گشت و هنر شد وبال
به بستند اندیشه را پر و بال
فردوسی* قفیز: پیمانه
یاری اندر کس نمیبینیم یاران را چه شد
دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد
آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست
خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد
چه تنهایی عظیمیست
وقنی هیچ معنایی نیابی
جاییکه معنایی هست.
.
و چه تنهایی موحشی است
کوری، در نور کامل روز
و کری، در شکوه یک آواز
.
ولی، هیچ درنیافتن
آنجا که هیچ معنایی نیست،
و کوری در دل شب
و کری در کمال سکوت
آه، آری
تنهایی در دل تنهایی است!
.
نیکیتا استانسکومنبع