گویا نمک دوای دل ریش ما نبود.
درمان هر آن چه بود دگر پیش مانبود.
شمشیرها شکست و دل ما شکست خورد.
ماندن برای هیچ که در کیش ما نبود.
از آن همه هجوم، جز افسانه ای نماند.
افسوس « جام زهر » که در نیش ما نبود !
گندم به باج رفت ، درو دیر گشته بود.
جز غیرت خراش زمین ، خیش ما نبود.
در گرگ و میش، گله به تاراج گرگ رفت،
گویا که گرگ گله، به جز میش ما نبود !!
فرامرز حجازیهرگز نخواب کورش، میهن جوان ندارد
حتی دگر دماوند، آتشفشان ندارد
دارا کجای کاری؟ دزدان سرزمینت
بر بیستون نوشتند: اینجا خدا ندارد
دیو سیاه در بند، آسان رهید و بگریخت
رستم در این هیاهو، گرز گران ندارد
روز وداع خورشید، زاینده رود خشکید
زیرا دل سپاهان، نقش جهان ندارد
بر نام پارس دریا، نامی دگر نهادند
گویی که آرش ما، تیرو کمان ندارد
دریای مازنی ها بر کام دیگران شد
اما چه سود اینجا نوشیروان ندارد
کو آن حکیم توسی، شاهنامه ای سراید
شاید که شاعر ما ، دیگر بیان ندارد
هرگز نخواب کورش، ای مهر آریایی
بی نام تو وطن نیز نام و نشان ندارد
نمی دانم کدام پرنده
در نبض مداد هایت جاری بود
که هیچ کاغذی
در وسعت حجم آن نگنجید
راستی نگفتی کدام باد
بادبادک هایت را با خود برد
رفت اما نگو وفا که نداشت
دوستت تا کجا…کجا که نداشت
رفت رنج تو بیشتر نشود
قصد رنجاندن تو را که نداشت
همه تنها گذاشتند او را
خواست عاشق شود، وبا که نداشت
خواست از عشق تو فرار کند
دل بیچاره، دست و پا که نداشت
خندهات، مهربانیات، عشقت
غم و غصه یکی دو تا که نداشت
او گذشت از که بود یا که نبود
بگذر از این که داشت یا که نداشت..
سبزی چشم تو
دریای خیال
پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز
مزرع سبز تمنایم را .
ای تو چشمانت سبز
در من این سبزی هذیان از توست
سبزی چشم تو تخدیرم کرد .
حاصل مزرعه سوخته بَرگم از توست
زندگی از تو و
مرگم از توست.
در این خاک زر خیز ایران زمین
نبودند جز مردمی پاک دین
همه دینشان مردی و داد بود
کزان کشور آزاد و آباد بود
نگفتی که قبله ست راه حجاز
چرا کردی امروز از این سو نماز ؟
مبر طاعت نفس شهوت پرست
که هر ساعتش قبله ی دیگر است
سعدیچو بخت عرب بر عجم چیره شد
همی بخت ساسانیان تیره شد
پُر آمد ز شاهان جهان را قفیز
نهان شد زر و گشت پیدا پشیز
ز می نشئه و نغمه از چنگ رفت
ز گل عطر و معنی ز فرهنگ رفت
ادب خوار گشت و هنر شد وبال
به بستند اندیشه را پر و بال
فردوسی* قفیز: پیمانه
یاری اندر کس نمیبینیم یاران را چه شد
دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد
آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست
خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد
چه تنهایی عظیمیست
وقنی هیچ معنایی نیابی
جاییکه معنایی هست.
.
و چه تنهایی موحشی است
کوری، در نور کامل روز
و کری، در شکوه یک آواز
.
ولی، هیچ درنیافتن
آنجا که هیچ معنایی نیست،
و کوری در دل شب
و کری در کمال سکوت
آه، آری
تنهایی در دل تنهایی است!
.
نیکیتا استانسکومنبع
زندگی زیباست ، ای زیبا پسند زنده اندیشان به زیبایی رسند
آنقدر زیباست این بی بازگشت کز برایش می توان از جان گذشت
به یاد یک دوستبه آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.
به آرامی آغاز به مردن میکنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.
» ادامه مطلب
صخره یا طوفان ؟ چه آمد ناگهان بر باد بانم
در شب دریا کدامین بر زمینم زد ، ندانم
کو نشانی از کسی تا سمت ساحل را بپرسم
تا کجا با این شکستن ، می شود آیا برانم
آخرین لنگر کجا باید بیندازم در این شب
سو سوی چشم نهنگی لرزه می ریزد به جانم
موج تا موج از خودم سر می روم در گریه هایم
دست هق هق می دهد بر شانه ی دریا تکانم
لک لک از برج دکل برخاست ، تا شاید بخواهد
آب پاکی را بریزد روی دست جاشوانم
طبل شیون را بزن ((دریا عروسی دارد امشب ))
ساحل چشم انتظارم ، ساحل دور از گمانم
ناخدا را با خدا بر عرشه تنها می گذارم
کم کم از چشم افق . . . دیگر نمی چرخد زبانم