فکور

تاريخ ، فلسفه ، ادبيات

تمام نوشته هاي مربوط به تگ ’فريدون مشيري‘

آواره

آواره

نیمه شب بود وغمی تازه نفس،

ره خوابم زدو ماندم بیدار،

ریخت از پرتو لرزنده شمع،

سایه دسته گلی بر دیوار.

¨

همه گل بود،ولی روح نداشت!

سایه ای مضطرب و لرزان بود

چهره ای سردوغم انگیزوسیاه

گوِِیا مرده ی سرگردان بود

¨

شمع خاموش شد از تندی باد

اثر از سایه به دیوار نماند

کس نپرسید:کجا رفت؟که بود؟

که دمی چند در اینجا گزراند!

¨

این منم خسته در این کلبه ی تنگ

جسم در مانده ام از روح جداست!

من،اگر سایه ی خویشم ،یارب

روح آواره ی من کیست؛کجاست؟

¨

فریدون مشیری

» بدون ديدگاه
رهنورد

در پهنه ی دشت رهنوردی پیداست

وندر پی آن قافله، گردی پیداست

فریاد زدم:((دوباره دیداری هست؟))

در چشم ستاره اشک سردی پیداست…

فریدون مشیری

» ديدگاه ۱
اشکی درگذرگاه تاریخ (فریدون مشیری)

اشکی درگذرگاه تاریخ


ازهمان روزی که دست حضرت«قابیل»

گشت آلوده بخون حضرت«هابیل»،

از همان روزی که فرزندان«آدم»

-صدر پیغام آوران حضرت باری تعالی-

زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید،

آدمیت مرد

گرچه آدم زنده بود.

» ادامه مطلب

» بدون ديدگاه

آمار

ديدگاههاي اخير

  • HaMed: ایمیلت رو نگاه نمی کنی ؟...
  • HaMed: :D یه روز می خوره که دیگه دیره...
  • هدی: بهتر که نیومد.هنوز سرش به سنگ نخورده,...
  • هدی: سلام میگم حامدی انقدر دیر جواب میدی که آدم مجبور مبشه خودش...
  • HaMed: یه خورده خوندم. جالب بود. سعی میکنم بیشتر برم سراغ عبید.تو ...