آواره
نیمه شب بود وغمی تازه نفس،
ره خوابم زدو ماندم بیدار،
ریخت از پرتو لرزنده شمع،
سایه دسته گلی بر دیوار.
همه گل بود،ولی روح نداشت!
سایه ای مضطرب و لرزان بود
چهره ای سردوغم انگیزوسیاه
گوِِیا مرده ی سرگردان بود
شمع خاموش شد از تندی باد
اثر از سایه به دیوار نماند
کس نپرسید:کجا رفت؟که بود؟
که دمی چند در اینجا گزراند!
این منم خسته در این کلبه ی تنگ
جسم در مانده ام از روح جداست!
من،اگر سایه ی خویشم ،یارب
روح آواره ی من کیست؛کجاست؟
در پهنه ی دشت رهنوردی پیداست
وندر پی آن قافله، گردی پیداست
فریاد زدم:((دوباره دیداری هست؟))
در چشم ستاره اشک سردی پیداست…
فریدون مشیری
ازهمان روزی که دست حضرت«قابیل»
گشت آلوده بخون حضرت«هابیل»،
از همان روزی که فرزندان«آدم»
-صدر پیغام آوران حضرت باری تعالی-
زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید،
آدمیت مرد
گرچه آدم زنده بود.