چند روز پیش بعد از مدتها فرصت شد یا به عبارتی هوا با گرم شدنش این اجازه رو بهم داد که به جنگل برم وآتیش روشن کنم . و دوباره یادم افتاد که هیچ چیز به اندازه ی نگاه کردن به آتیش نمی تونه آرومم کنه . خیلی لذت بخشه وقتی تو سکوت جنگل کنار آتیش می شینی و تنها صدایی که می شنوی صدای سوختن چوبهایی که با زحمت جمعشون کردی . نگاه کردن به آتیش آدم رو به فکر می ندازه . میری تو فکر ، فکر کسایی که دوستت دارن ، کسایی که دوستشون داری ، جاهایی که رفتی ، کارهایی که کردی ، چیزهایی که دیدی ، کسایی که می تونستن بمونن ، اما… خلاصه به همه جیز و همه کس فکر می کنی . بعد به ساعت نگاه می کنی و میبینی ساعت ها گذشته و تو نفهمیدی و ساعت دوباره تو رو یاد این زندگی ماشینی که توش هستیم میندازه و مجبوریم خودمون رو به ساعت (این حاکم بی رحم که کل دنیا رو زیر سلطه ی خودش در آورده) تسلیم کنیم بدون اینکه از خودمون بپرسیم : اصلاً زمان یعنی چی اگه زمان بگذره از چی جا می مونیم ، مگه برای ما مشخص کردن که تا این سن باید این کار رو کنی و به اینجا برسی. واگه نرسیدی و انجام ندادی آیا زندگی تموم شده ؟
آتش نماد دین زرتشت. و چه نماد زیبایی رو زرتشت برای دینش انتخاب کرد . نمادی که همه جیز رو پاک می کنه بدون این که خودش آلوده بشه . نمادی که بر عکس تقریباً تمام چیزهایی که می تونیم با چشم ببینیم بر خلاف جاذبه ی زمین عمل می کنه و بالا می ره . نمادی که آزاده . نمادی که گرم می کنه ، نمادی که به هر چیز برسه اون رو هم روشن می کنه . واگه لازم باشه هر چیزی رو می سوزونه .
زرتشت گفت ما هم باید مانند آتش باشیم . پاک کنیم وآلوده نشیم . بر عکس جاذبه عمل کنیم و همیشه به فکر بالا رفتن واوج گرفتن باشیم . مانند آتش آزاد باشیم باعث بشیم اطرافیانمون از وجود ما احساس گرما کنند . اطرافمون رو روشن کنیم . واگه لازم بود در مبارز ه با بدی ها و زشتی ها اون قدر قوی باشیم که بتونیم بسوزونیم ونابود کنیم (و خصوصاً در باب اندیشه . چون زرتشت معنقد بود تمام بدی ها و پلیدی ها از نادانی سرچشمه می گیره) .
بعدد آتیش خاموش میشه و فقط زغال هاش باقی می مونه اما هنوز هم می سوزونه . وبعد کمکم به خاکستر تبدیل می شه و با تمام اون عزمتش چیزی جز خاکستر ازش باقی نمی مونه وحتی بعذ از مدتی اون خاکستر رو هم باد میبره و از آتیش هیچی نمی مونه . اما روشنایی و گرمایی که داده هیچ وقت از یاد نمیره .
پس بیایید مانند آتش زندگی کنیم .
HaMed
منظور از فکر کردن ، شکافتن داده ها و مشاهدات وعکسبرداری هایی است که وارد ذهن می شود . فکر کردن و عادت به تفکر را می توان به مشابه درجه ای از پیشرفت و توسعه ی عمومی یک جامعه تلقی کرد . شخص فکور کسی است که بیشتر به دنبال سوال است تا پاسخ و به راحتی هر پاسخی را قبول نمی کند . فکر کردن یعنی شکافتن و عاری بودن از پیش فرض ها و ذهنیت های کلیشه ای.
عقل و توسعه یافتگی نوشته دکتر محمود سریع القلمبه عنوان اولین نوشته ی خود در وبلاگ از مردانی مینویسم که الگوی من وبسیاری دیگر از انسان ها در زندگی هستند . مردانی که بیش از همه آموختند ، تجربه کردند و آموزش دادند . از نظر من برای هر چیز مرزی وجود دارد مرزی که برای حفظ امنیت ما ودیگران است و تا وقتی در امان هسیم که از این مرزها عبور نکنیم . و شاید خطرناک ترین این مرز ها ، مرز دانستن است که اگر از این مرزها عبور کنیم بیش از هر وقت دیگری برای خود و دیگران خطرناک می شویم . وبلاگم را با نام این مردان آغاز میکنم مردانی که از مرز دانستن رد شدند . به نام فردوسی حکیم که سال های آخر عمر خود را در فقر ز ندگی کرد و در فقر مرد ، به نام نیچه که ده سال قبل از مرگش به جنون رسید وده سال آخر عمر خود را در جنون کامل زندگی کرد و سرانجام بر اثر سکته ی مغزی در گذشت . به نام صادق هدایت که خود را کشت و به نام سقراط که مجبورش کردند جلوی شاگردانش جام شوکران را بنوشد و به زندگی خود پایان دهد . و صدها انسان بزرگ دیگر که مردانه زیستند و معنای زندگی را به ما آموختند . در این وبلاگ بیشتر سعی میکنم به جملات زیبا ، شرح زندگی و هدف این افراد بپردازم .
…حامد…